محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3893
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ايوب گويد : پيشامدى بود كه آن را خوش داشتم ، سحرگاهان برفتم ديدم شمعى در خانه روشن است ، با خود گفتم : « مرى شتاب كرده » ، اما فرستادهء سليمان را ديدم كه پيش ابو بكر آمده و او را امارت داده بود و عثمان را عزل كرده بود و گفته بود بند بر او نهند . گويد : وارد دار الاماره شدم ، ابن حيان نشسته بود ابو بكر بر كرسىاى بود و به آهنگرى مىگفت : « بند به پاى اين بزن » عثمان مرا نگريست و شعرى خواند به اين مضمون : « پشتهاى خويش را برهنه نكردند « و از پس حادثه ، حادثه اى رخ ميدهد . » در همين سال سليمان ، يزيد بن ابى مسلم را از عراق برداشت و امارت آنجا را به يزيد بن مهلب داد و صالح بن عبد الرحمان را به كار خراج گماشت و به دو فرمان داد كه مردم خاندان ابن عقيل را بكشد و شكنجه كند . على بن محمد گويد : صالح به عراق آمد ، كار خراج با وى بود ، يزيد كار جنگ را داشت كه زياد بن مهلب را عامل عمان كرد و گفت : « مكاتبه تو با صالح باشد و چون به او نامه مىنويسى نامش را مقدم دار » صالح كسان خاندان ابن عقيل را گرفت و آنها را شكنجه كردن گرفت . كار شكنجه شان با عبد الملك بن مهلب بود . در اين سال قتيبه در خراسان كشته شد . سخن از سبب كشته شدن قتيبه سبب آن بود كه وليد بن عبد الملك مىخواست كه پسر خويش عبد العزيز را وليعهد كند و در اين مورد نهانى با سالاران و شاعران سخن كرد ، جرير در اين باب شعرى گفت به اين مضمون :