محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3889
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد ، به حد كفايت ادب آموختهام ، هر چه خواهى بگوى تا بگويم و بدان كار كنم » گفت : « به بركت خداى برويد و توفيق از خداست ، عمامه ها را برمداريد تا بدان ولايت رسيد و چون پيش وى رسيديد ، به دو بگوييد كه من سوگند ياد كردهام كه باز نگردم تا بر ولايتشان پاى نهم و مهر بر شاهانشان نهم خراجشان را بگيرم . گويد : پس از آن گروه برفتند ، هبيرة بن مشمرج سالارشان بود و چون به مقصد رسيدند شاه چين كس فرستاد و آنها را پيش خواند ، وارد حمام شدند و در آمدند و جامه هاى سپيد پوشيدند كه زير پوشهاى نازك زير آن بود . سپس مشك زدند و بخور سوختند و پاپوش وردا پوشيدند و پيش شاه رفتند كه بزرگان مردم مملكتش [ 1 ] پيش وى بودند و بنشستند ، نه شاه و نه هيچيك از همنشينان وى با آنها سخن نكردند و آنها برخاستند . شاه با حاضران مجلس خويش گفت : « اينان را چگونه ديدى ؟ » گفتند : « گروهى را ديديم كه به جز زنان نبودند و كس از ما نبود كه وقتى آنها را بديد و بويشان را بوييد ، آشفته نشد . » گويد : روز ديگر شاه كس به طلب آنها فرستاد كه پوشش خوب و عمامه ها و روپوشهاى حرير پوشيدند و بيامدند و چون به نزد شاه رسيدند به آنها گفت : « باز - گرديد » و به ياران خويش گفت : « اين وضع را چگونه ديديد ؟ » گفتند : « اين وضع از اوليها به وضع مردان ماننده تر بود و اينان همانها بودند . » و چون روز سوم شد شاه كس به طلب آنها فرستاد كه سلاح برگرفتند و خود و زرهء سر نهادند و شمشير آويختند و نيزه برداشتند و كمان به شانه ها آويختند و بر اسبان خويش نشستند و بيامدند . فرمانرواى چين در آنها نگريست و كسان ديد كه چون
--> [ 1 ] كلمهء متن .