محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3886

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آن وليد به عاملان خويش نوشت كه براى عبد العزيز بيعت بگيرند . و مردم را بدين كار خواند ، اما كسى نپذيرفت ، مگر حجاج و قتيبه و تنى چند از خواص . گويد : عباد بن زياد به وليد گفت : « كسان اين را از تو نمىپذيرند و اگر بپذيرند اطمينان ندارم كه با فرزند تو خيانت نكنند ، به سليمان بنويس كه پيش تو آيد كه حق اطاعت بر او دارى و بگوى با عبد العزيز بيعت كند از پى خويش كه وقتى به نزد تو باشد توان امتناع ندارد و اگر امتناع كند كسان بر ضد وى باشند » گويد : پس وليد به سليمان نامه نوشت و دستور داد پيش وى آيد اما سليمان تعلل كرد ، وليد تصميم گرفت سوى وى رود و خلعش كند و دستور داد كسان آماده شوند و بگفت تا خيمه هاى وى را برون بردند اما بيمار شد و پيش از آنكه براى اين منظور حركت كند در گذشت . هلواث كلبى گويد : در هند با محمد بن قاسم بوديم ، خداى زاهر را بكشت و نامهء حجاج به نزد ما آمد كه سليمان را خلع كنيد و چون سليمان به خلافت رسيد نامهء سليمان آمد كه زراعت كنيد و كشت كنيد كه از آنجا نخواهيد آمد و ما در آن ولايت ببوديم تا عمر بن عبد العزيز به خلافت رسيد و ما بيامديم » . على گويد : وليد مىخواست مسجد دمشق را بنيان كند كه در آنجا كليسايى بود . به ياران خويش گفت : « شما را قسم مىدهم كه هر يك از شما خشتى بيارد ، و هر كس خشتى مىآورد ، يكى از مردم عراق دو خشت آورد كه به دو گفت : « از كجايى ؟ » گفت : « از مردم عراقم » گفت : « اى مردم عراق ، در همه چيز افراط مىكنيد ، حتى در اطاعت » گويد : پس از آن كليسا را ويران كردند و به جاى آن مسجدى ساخت و چون عمر بن عبد العزيز زمامدار شد ، در اين باره شكايت به دو بردند و گفتند : « آنچه بيرون شهر باشد به جنگ گشوده شده »