محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3350

تاريخ الطبرى ( فارسي )

با ابو عمره سالار نگهبانان خويش فرستاد كه برفتند و خانهء خولى بن يزيد اصبحى را محاصره كردند ، همو بود كه سر حسين را آورده بود ، خولى در آبريزگاه نهان شد ، ابو عمره به معاذ گفت : « او را در خانه بجويد . » زنش پيش آنها آمد كه گفتند : « شوهرت كجاست ؟ » گفت : « نمىدانم كجاست » اما به دست خويش به طرف راه آبريزگاه اشاره كرد كه وارد شدند و او را يافتند كه زنبيلى بر سر خويش نهاده بود و بيرونش كشيدند . گويد : و چنان بود كه مختار در كوفه مىگشت ، پس از آن از پى ياران خويش بيامد ، ابو عمره يكى را سوى او فرستاده بود ، مختار به نزد خانهء ابو بلال به فرستاده رسيد كه ابن كامل نيز با وى بود و خبر را با وى بگفت . مختار به طرف آنها آمد و به خولى رسيد و او را پس برد و در كنار كسانش خونش را بريخت ، آنگاه آتش خواست و او را بسوخت و از آنجا نرفت تا خاكستر شد ، آنگاه باز گشت . گويد : زن خولى از حضرموت بود به نام عيوف دختر مالك بن نهار و وقتى سر حسين را آورده بود دشمنى وى را به دل گرفته بود . موسى بن عامر ، أبو الأشعر ، گويد : روزى مختار ضمن سخن با همنشينان خويش گفت : « فردا مردى را كه پاهاى بزرگ دارد و چشمان فرو رفته و ابروهاى آويخته ، مىكشم كه كشتن وى مؤمنان و فرشتگان مقرب را خرسند مىكند . » گويد : هيثم بن اسود نخعى پيش مختار بود و اين سخن را بشنيد و در خاطرش افتاد كه منظور وى عمر بن سعد بن ابى وقاص است ، و چون به خانهء خويش بازگشت عربان پسر خود را خواست و گفت : « همين امشب ابن سعد را ببين و با وى چنين و چنان بگوى و بگوى كه احتياط خويش بدار كه منظورش جز تو نيست . » گويد : پسر هيثم پيش عمر بن سعد رفت و خلوت خواست و حكايت را با وى بگفت . عمر گفت : « خدا پدرت را پاداش نيك دهاد ، از پس آن پيمانها و قرارها