محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3345
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« اسبان ابلق تيره رنگ ديدهام « و من وحى شما را منكرم و نذر مىكنم « كه تا هنگام مرگ با شما نبرد كنم « چشمان من چيزى ديد كه شما نديديد « و هر دومان داناى ياوه هاييم « وقتى سخن گويند ، من نيز گويم « و اگر سختى كنند سلاح بر گيرم » محمد بن براد از نسل ابو موسى شعرى به نقل از پيرى گويد : وقتى سراقهء بارقى را اسير كردند ، گفت : « مگر شما مرا اسير كرديد ؟ كسانى مرا اسير كردند كه بر مركبان ابلق بودند و لباس سفيد داشتند . » گويد : مختار گفت : « آنها فرشتگان بودند . » و آزادش كرد ، و او اين شعر را گفت كه : به ابو اسحاق بگوييد تا آخر . » عمير بن زياد گويد : عبد الرحمن بن قيس همدانى به روز جنگ ميدان سبيع گفت : « واى شما ، اينان كيانند كه از پشت سر به ما تاختهاند ؟ » گفتند : « شباميانند » گفت : « شگفتا ، كسى كه قوم ندارد ، به كمك قوم من با من نبرد مىكند . » ابو روق گويد : شرحبيل بن ذى بقلان ، از ناعطيان همدان ، آن روز كشته شد و پيش از آنكه كشته شود گفت : « چه كشته شدنى است كه مقتول آن گمراه است ، جنگ بى امام و جنگ بى قصد ، و شتاب در جدايى از ياران . و اگر بكشيمشان از آنها بسلامت نمانيم ، انا لله و انا اليه راجعون به خدا به كمك قومم آمده بودم ، مبادا مغلوب شوند ، به خدا از مغلوب شدن نجات نيافتم و آنها را نجات ندادم ، كارى براى آنها نساختم ، آنها نيز كارى نساختند . » گويد : يكى از فايشيان همدان به نام احمر پسر هديج تيرى بينداخت و او