محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3732

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پدر و فرزند . » در اينجا حجاج گفت : « به خدا پس از اين هرگز براى كسى به به نخواهى گفت . » گويد : پس او را پيش آورد و گردنش را بزد . ابو جعفر گويد : ابو مخنف دربارهء كسانى كه يزيد بن مهلب اسير كرده بود و پيش حجاج فرستاده بود و هزيمتيان ابن اشعث در نبرد مسكن روايت ديگر آورده از جمله اين كه وقتى ابن اشعث هزيمت شد با ديگر هزيمتيان سوى رى رفت كه عمرو بن ابى الصلت وابسته بنى نصر بن معاويه بر آنجا تسلط داشت ، عمر سوارى به نام بود ، هزيمتيان به دو پيوستند پس از آن قتيبة بن مسلم از جانب حجاج سوى رى آمد كه وى را ولايتدار آنجا كرده بود و آن كسان كه از پيش گفتم كه مهلب اسيرشان كرد و پيش حجاج فرستاد و ديگر هزيمتيان ابن اشعث كه به رى رفته بودند ، به عمر ابن ابى الصلت گفتند ترا سالار خويش مىكنيم كه همراه ما با قتيبه نبرد كنى . عمر با پدرش ، ابو الصلت مشورت كرد كه گفت : « پسركم به خدا اگر اينان زير پرچم تو بيايند ، اهميت نمىدهم كه همين فردا كشته شوى . » گويد : پس عمر پرچم بست و روان شد اما هزيمت شد و يارانش نيز هزيمت شدند و سوى سيستان گريختند ، هزيمتيان ، آنجا فراهم آمدند و به عبد الرحمن بن محمد نامه نوشتند كه نزد رتبيل بود . پس از آن كار آنها با يزيد بن مهلب چنان شد كه از پيش ياد كردم . ابو عبيده گويد : وقتى يزيد بن مهلب مىخواست اسيران را پيش حجاج فرستد ، برادرش حبيب گفت : « اگر ابن طلحه را بفرستى با چه رويى به مردم يمنى نگاه خواهى كرد ؟ » يزيد گفت : « در كار حجاج دخالت نمىتوان كرد » گفت : « دل به معزولى ده و ابن طلحه را نفرست كه وى را بر ما منت