محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3723

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : عمارة بن تميم با مردم شام سوى آنها آمد ، ياران عبد الرحمن به دو گفتند : « از سيستان برويم و اينجا را به وى واگذاريم و سوى خراسان شويم . » عبد الرحمن گفت : « يزيد بن مهلب در خراسان است ، جوانى است دلير و سر سخت و حكومت خويش را به شما وا نمىگذارد ، اگر وارد آنجا شويد با شتاب سوى شما آيد ، مردم شام نيز از تعقيبتان دست بر نمىدارند نمىخواهم كه مردم خراسان و مردم شام بر ضد شما فراهم آيند و بيم دارم كه به منظور نرسيد . گفتند : « مردم خراسان از ما هستند و اميدواريم اگر وارد آنجا شديم كسانى از آنها كه تبعيت ما مىكنند ، بيشتر از آنها باشند كه با ما نبرد مىكنند ، خراسان سرزمينى دراز و پهناور است . در آنجا هر چه خواهيم دور رويم و بمانيم تا خدا حجاج يا عبد الملك را هلاك كند ، يا كار خويش را بنگريم . » عبد الرحمن گفت : « به نام خداى حركت كنيد » گويد : پس برفتند تا به ولايت هرات رسيدند و ناگهان عبيد الله بن عبد الرحمن قرشى با دو هزار كس از اردوى ابن اشعث برون شد و از او جدايى گرفت و راهى جز راه آنها گرفت . صبحگاهان ابن اشعث ميان كسان به سخن ايستاد و حمد خدا گفت و ثناى او كرد آنگاه گفت : « اما بعد ، در اين نبرد با شما بودم و در هر نبرد همراهتان ثبات آوردم تا وقتى كه كس از شما در نبردگاه نماند و چون ديدم كه نبرد نمىكنيد به پناهگاه و امانگاهى آمدم و آنجا ببودم . آنگاه نامه هايتان پيش من آمد كه سوى ما بيا كه فراهم شده‌ايم و كارمان يكى شده شايد با دشمن خويش نبرد كنيم . من پيش شما آمدم و چنان ديديد كه سوى خراسان شوم و پنداشتيد كه به دور من فراهم مىشويد و از من جدا نمىشويد . اينك عبيد الله بن عبد الرحمن چنان كرد كه ديديد ، مرا همين حادثه از شما بس ، هر چه مىخواهيد بكنيد ، من نيز سوى همان يارم مىروم كه از پيش وى به نزد شما آمدم ، هر كس از شما كه خواهد همراه من بيايد ، بيايد و هر كه اين را خوش ندارد ، در پناه خدا هر جا مىخواهد برود . »