محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3710
تاريخ الطبرى ( فارسي )
وقتى هماورد طلبيد حجاج به جراح گفت : « به مقابلهء او رو . » گويد : پس جراح به مقابلهء او رفت و عبد الله بن رزام كه دوست وى بود به دو گفت : « واى تو ، اى جراح چرا به مقابلهء من آمدى ؟ » گفت : « به بليه افتادم . » گفت : « مىخواهى كار خيرى كنم ؟ » گفت : « چگونه ؟ » گفت : « از مقابل تو هزيمت شوم و تو سوى حجاج برگردى و به نزد وى جلوه كنى و ستايش تو كند . من نيز گفتهء كسان را دربارهء هزيمت خويش از مقابل تو به خاطر سالم ماندنت تحمل مىكنم كه نمىخواهم از قوم خويش يكى چون تو را بكشم . » گفت : « چنين كن » گويد : پس حمله آورد كه با وى همسازى كرد . گويد : و چنان بود كه زبان كوچك حارثى قطع شده بود و زود تشنه مىشد . غلام وى همراهش بود كه قمقمه آبى همراه داشت و همين كه تشنه مىشد غلام آبش مىداد ، حارثى همسازى كرد و جراح مصممانه به دو حمله برد كه قصد كشتن وى داشت . غلامش به دو بانگ زد كه اين مرد به كشتن تو مصمم است . پس حارثى به طرف او رفت و با گرز به سرش كوفت كه از پاى بيفتاد و به غلام خويش گفت : « از آب قمقمه به چهره اش بزن و آبش بده » و غلام چنان كرد . گويد : آنگاه حارثى گفت : « اى جراح ، بد جورى پاداش مرا دادى من براى تو سلامت خواستم و تو مىخواستى مرا بكشى » جراح گفت : « چنين قصدى نداشتم » حارثى گفت : « برو كه ترا به سبب خويشاوندى و همطايفگى رها مىكنم . » صالح بن كيسان گويد : سعيد حرشى مىگفت : « من آن روز در صف نبرد بودم