محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3698

تاريخ الطبرى ( فارسي )

يزيد گفت : « من آنها را بهتر مىشناختم . » گويد : با تركان نبرد كردند و نبردشان سخت شد ، يزيد بر اسبى كوتاه بود ، يكى از خوارج نيز با وى بود كه وقتى يزيد او را گرفته بود گفته بود : « مرا زنده بدار » و يزيد از او درگذشته بود ، به دو گفت : « بيار آنچه دارى » و خارجى به تركان حمله برد و با آنها در آميخت و پشت سر آنها رسيد و يكى از آنها را بكشت ، بار ديگر حمله برد و با آنها درآميخت و از آنها جلو افتاد و يكيشان را بكشت ، آنگاه پيش يزيد بازگشت . گويد : يزيد نيز يكى از بزرگانشان را بكشت ، ساق يزيد تير خورد ، كار تركان بالا گرفت ، ابو محمد زمى بگريخت . يزيد در مقابل آنها پايمردى كرد تا به يكسو شدند و گفتند : « ما نامردى كرده‌ايم ولى نخواهيم رفت تا همگى بميريم يا شما بميريد يا چيزى به ما دهيد . » گويد : يزيد قسم ياد كرد كه چيزى به آنها نخواهد داد . مجاعه گفت : « ترا به خدا مغيره هلاك شد و ديدى كه مهلب از مصيبت وى چه كشيد ، ترا به خدا خودت را به كشتن مده » گفت : « مغيره از مدت خويش بيشتر نماند و من نيز از مدت خويش بيشتر نخواهم ماند » گويد : مجاعه يك عمامهء زرد سوى تركان انداخت كه بگرفتند و برفتند . گويد : آنگاه ابو محمد زمى با چند سوار و خوراكى بيامد . يزيد به دو گفت : « اى ابو محمد ما را به دشمن تسليم كردى ؟ » گفت : « رفته بودم براى شما كمك و خوراكى بيارم » گويد : رجز گوى جماعت رجزى به اين مضمون خواند : « يزيد ، اى شمشير ابو سعيد « كسان و سپاهيان و جماعت دانند