محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3675
تاريخ الطبرى ( فارسي )
را كشته است . كسان گفتند : « خارجى است » و او اسب تازان برفت و اسبش بلغزيد كه از آن بيفتاد و كشته شد . گويد : پس از آن صعصعة بن حرب عوفى از باديه در آمد ، چند گوسفند داشت كه بفروخت و خرى خريد و سوى سيستان رفت و با خويشاوندان بحير همسايه شد و با آنها خوشرفتارى كرد و گفت : « يكى از بنى حنيفهام از مردم يمامه . » و پيوسته پيش آنها مىرفت و مجالست مىكرد تا با وى مأنوس شدند . پس به آنها گفت : « در خراسان ميراثى دارم كه به زور از من گرفتهاند ، شنيدهام بحير در خراسان و الا قدر است نامه اى براى من به دو نويسيد كه مرا در كار گرفتن حقم كمك كند . » گويد : پس آنها به بحير نوشتند و صعصعه حركت كرد به مرو آمد . در آن وقت مهلب به غزا رفته بود . گويد : صعصعه در مرو گروهى از بنى عوف را بديد و كار خويش را با آنها بگفت . صيقل آزاد شدهء بكير برخاست و سر وى را ببوسيد . صعصعه به دو گفت : « خنجرى براى من بيار » گويد : صيقل خنجرى براى وى آماده كرد كه آن را سرخ كرد و چند بار در شير خر فرو برد . آنگاه صعصعه از مرو برفت و از نهر گذشت و به اردوگاه مهلب رسيد كه در اخرون بود و بحير را بديد و نامه را بداد و گفت : « من يكى از مردم بنى حنيفهام از ياران ابى بكره بودهام ، مالم در سيستان از دست برفت ، ميراثى در مرو دارم ، آمدهام آن را بفروشم و سوى يمامه باز گردم . » گويد : بحير بگفت تا خرجىاى به دو دادند و وى را جاى داد و به دو گفت : « هر كمكى مىخواهى از من بخواه » گفت : « پيش تو مىمانم تا كسان باز گردند . » گويد : آنگاه يك ماه يا نزديك يك ماه بماند و با وى به در و مجلس مهلب مىرفت تا به مصاحبت وى شناخته شد .