محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3656

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : اميه كس فرستاد و عتاب بن لقوه را پيش خواند و به دو گفت : « تو بودى كه چنان مشورت دادى ؟ » گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد ، آرى . » گفت : « چرا ؟ » گفت : « دستم تهى بود و قرض بسيار داشتم و از طلبكاران به زحمت بودم . » گفت : « واى تو مسلمانان را به جان هم انداختى و كشتىها را بسوختى . در صورتى كه مسلمانان در ولايت دشمن بودند و از خدا نترسيدى . » گفت : « چنين بود ، از خدا بخشش مىخواهم . » گفت : « قرض تو چه مقدار است ؟ » گفت : « بيست هزار . » گفت : « از دغلى با مسلمانان دست بر مىدارى تا قرض ترا بپردازم ؟ » گفت : « بله ، خدايم به فداى تو كند . » گويد : اميه بخنديد و گفت : « گمانم جز اينست كه مىگويى . اما قرض ترا مىپردازم » گويد : پس بيست هزار بابت وى بداد كه اميه مردى آسانگير و ملايم و بخشنده بود و هيچ يك از عاملان خراسان در آنجا همانند وى عطيه نداد . گويد : با وجود اين ، وى را خوش نداشتند كه سخت متكبر بود و مىگفت : « خراسان و سيستان مطبخ مرا كفايت نمىكند . » گويد : اميه بجير را از نگهبانى خويش عزل كرد و آن را به عطاء بن ابى السائب داد و حكايت كار بكير را و اينكه او را بخشيده بود براى عبد الملك نوشت . گويد : عبد الملك سپاهى به اميه حواله داد و كسان براى نايب گرفتن قرار