محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3652

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « از نبودن مردان بيم دارى ، اگر اينان كه با تواند هلاك شوند من از مردم مرو هر چه بخواهى ميارم » گفت : « مسلمانان به هلاكت مىافتند » گفت : « همين بس است كه بانگزنى بانگ زند كه هر كه تسليم شود خراج از او بر مىدارم و پنجاه هزار كس از نمازگزاران بيايند كه نسبت به تو از اينان شنوا - تر باشند و مطيعتر . » گفت : « اميه و همراهان وى هلاك مىشوند » گفت : « چرا هلاك شوند ، لوازم و كس و دليرى و سلاح وسايل كامل دارند كه از خويش دفاع كنند تا به چين رسند . » گويد : پس بكير كشتىها را بسوخت و به مرو بازگشت و پسر اميه را بگرفت و به زندان كرد و مردم را به خلع اميه خواند كه پذيرفتند . گويد : اميه خبر يافت و با مردم بخارا در مقابل اندك فديه اى صلح كرد و بازگشت و بگفت تا براى وى كشتى بگيرند كه گرفتند و فراهم آوردند . گويد : اميه به سران تميم كه همراه وى بودند گفت : « از كار بكير شگفتى نمىكنيد ، من به خراسان آمدم ، مرا از او بيم دادند و بر ضد او سخن آوردند و از او شكايت كردند و اموالى را كه برده بود ياد كردند ، از همهء اينها چشم پوشيدم و به جستجو از كار وى و عاملانش نپرداختم . آنگاه نگهبانى را بر او عرضه كردم كه نپذيرفت و معافش داشتم سپس او را ولايتدار كردم ، اما مرا از او بيم دادند كه گفتم بماند و اين به سبب حسن نظر با او بود . آنگاه وى را سوى مرو پس فرستادم و كار را به دو سپردم و اين همه را كفران كرد و مرا چنان كه مىبينيد عوض داد . » گويد : جمعى با وى گفتند : « اى امير ، اين كار او نبود ، عتاب بن لقوه به دو گفته بود كشتىها را بسوزاند . » گفت : « عتاب بن لقوه چيست ؟ مگر عتاب يك مرغ بيشتر است ؟ » و چون سخن