محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3648

تاريخ الطبرى ( فارسي )

اگر آب برايم به يارى آن را به تو مىدهم . » گفته بود : « نه ، هم اكنون سلاح را به من بده » گفته بود : « نه ، اول آب برايم بيار » گويد : پس مرد بومى رفته بود و از بالا سنگى بزرگ به طرف قطرى غلطانيده بود كه به تهيگاهش خورده بود و ناكارش كرده بود ، آنگاه كسان را بانگ زده بود كه سوى وى رفته بودند . بومى قطرى را نمىشناخته بود ولى به سبب وضع نكو و سلاح كاملش ، او را از معتبران قوم پنداشته بود . چند كس از مردم كوفه و از جمله سورة بن ابجر تميمى و جعفر بن عبد الرحمن بن مخنف و صباح بن محمد ابن اشعث و بادام آزاد شدهء بنى اشعث و عمر بن ابى صلت وابستهء بنى نصر بن معاويه كه از دهقانان بود سوى قطرى رفته بودند و او را كشته بودند . گويد : همهء اين كسان مدعى كشتن قطرى بودند ، ابو الجهم بن كنانهء كلبى پيش آنها آمد و گفت : « سر را به من دهيد تا توافق كنيد » پس سر را به دو دادند كه پيش اسحاق بن محمد برد كه سالار مردم كوفه بود . جعفر به سبب كدورتى كه از پيش در ميان بوده بود پيش وى نرفت كه با او سخن نمىكرد . جعفر جزو همراهان سفيان بن ابرد بود و با اسحاق نبود وى به رى سالار ناحيهء شهريان بوده بود و چون سفيان بر مردم رى گذشت به دستور حجاج يكه سوارانشان را انتخاب كرد و همراه خويش ببرد . وقتى آن جماعت با سر بيامدند و دربارهء آن به نزد اسحاق دعوى آغازيدند اما سر به دست ابى الجهم بن كنانه كلبى بود به دو گفت : « سر را تو ببر و اين اختلاف گويان را رها كن . » گويد : ابو الجهم سر قطرى را ببرد تا به نزد حجاج رسيد . پس از آن سر را پيش عبد الملك بن مروان برد كه وى را به صف دو هزارىها بردند و مقررى شير - خوار گرفت يعنى براى خردسالانش در ديوان مقررى تعيين شد . گويد : آنگاه جعفر پيش سفيان آمد و گفت : « خدايت قرين صلاح بدارد