محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3617

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و چون بيفتاد گفت : « تا خدا كارى را كه انجام شدنى بود به پايان برد [ 1 ] » آنگاه همه پيكر وى در آب فرو رفت ، سپس بالا آمد و گفت : « اين نظم ( خداى ) نيرومند و داناست [ 2 ] » راوى گويد : اين حديث را ابو يزيد سكسكى براى من گفت وى از جمله شاميانى بود كه با شبيب نبرد مىكردند . فروة بن لقيط نيز كه در جنگهاى شبيب حاضر بوده بود چنين حديث كرد . اما يكى از قوم شبيب ، از بنى مرة بن همام ، مىگفت : « جمعى از عشيره شبيب همراه وى نبرد مىكردند ، و عقيدهء راسخ نداشتند و چنان بود كه شبيب از عشاير آنها بسيار كس كشته بود و اين قضيه دلهاشان را به درد آورده بود و كينه در سينه هاشان داشتند . يكى از ياران شبيب به نام مقاتل از بنى تميم بن شيبان ، بر بنى مرة بن همام حمله برده بود و يكى از آنها را كشته بود . شبيب به دو گفت : « چرا بىدستور من مرتكب كشتن آنها شدى ؟ » گفت : « خدايت قرين صلاح بدارد ، كافران قوم خويش را كشتم . كافران قوم ترا نيز كشتم » گفت : « مگر اختياردار منى كه كارها را بى راى من فيصل كنى ؟ » گفت : « خدايت قرين صلاح بدارد مگر جزو دين ما نيست كه هر كه را به خلاف عقيدهء ما باشد بكشيم ، چه خودى باشد چه بيگانه ؟ » گفت : « چرا » گفت : « چنان كرده‌ام كه بايد كرد ، به خدا اى امير مؤمنان يك دهم آنچه از قوم خودم كشته‌ام از قوم تو نكشته‌ام و براى تو اى امير مؤمنان روا نيست كه با قاتل كافران كينه توز شوى . »

--> [ 1 ] لِيَقْضِيَ الله أَمْراً كانَ مَفْعُولًا 8 : 42 انفال آيه 42 [ 2 ] ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ 6 : 96 انعام آيه 97