محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3607
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : و چون صبح شد كسان حاضر شدند . قتيبه گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد ، قسم خويش را به ياد داشته باش » ، و باز كسان او را لعنت كردند . حجاج گفت : « برون شو و اردوگاهى براى من بجوى » گويد : پس قتيبه برفت حجاج و يارانش آماده شدند و حركت كردند ، به محلى رسيد كه كثيف بود ، محل زباله بود گفت : « جاى مرا اينجا بيندازيد » گفتند : « محل كثيف است » گفت : « كارى كه مرا سوى آن مىخوانيد كثيفتر است ، زمين زير آن پاكيزه است ، آسمان بالاى آن نيز پاكيزه است . » گويد : پس فرود آمد و كسان صف بستند . خالد بن عتاب بن ورقا مغضوب بود و جزو قوم نبود . گويد : شبيب و يارانش بيامدند و اسبان خويش را نزديك آوردند ، پياده مىآمدند . شبيب گفت : « از تيراندازى چشم بپوشيد زير سپرهاى خودتان بلغزيد و وقتى نيزه هاى آنها روى سپرها جاى گرفت آن را بالا ببريد و زير آن جاى گيريد و به پا خيزند و پاهايشان را قطع كنيد كه به اذن خداى هزيمت مىشوند . » گويد : پس خوارج بيامدند و به طرف آنها مىلغزيدند . خالد بن عتاب با خدمهء خويش بيامد و اردوگاهشان را دور زد و اطاقكهاى نيين را آتش زد و چون شعلهء آتش را بديدند و جز و وز آن را شنيدند روى بگردانيدند و آتش را در خيمهء خويش ديدند ، سوى اسبانشان دويدند و كسان از پى آنها رفتند و هزيمت رخ داد . گويد : حجاج از خالد بن عتاب خشنود شد و براى نبرد آنها براى وى پرچم بست . گويد : وقتى شبيب ، عتاب را كشته بود و مىخواست بار دوم وارد كوفه شود بيامد تا نزديك كوفه رسيد ، حجاج بن يوسف سيف بن هانى را فرستاد و يكى را همراه او كرد كه از شبيب براى وى خبر آرند . آنها سوى اردوگاه شبيب رفتند كه