محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3582

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « نه ؟ » گفت : « دو كس از دو كس وانماند . » گويد : و همچنان با ا بن ابى سبره سخن مىكرد كه گويى به آنها اعتنا نداشت تا آن دو كس رسيدند ، ا بن ابى سبره گفت : « خدايت قرين رحمت بدارد ، آن دو كس به ما رسيدند . » عبد الرحمان گفت : « پياده شويم . » گويد : پياده شدند و شمشيرها را كشيدند و سوى آنها رفتند ، و چون و اصل آنها را بديد بشناختشان و گفت : « شما آنجا كه بايد پياده مىشديد نشديد اينجا پياده مىشويد . » ، آنگاه عمامه از چهره پس زد كه او را بشناختند و خوش آمد گفتند . و اصل به ا بن اشعث گفت : « وقتى اسب تو را ديدم كه در اردوگاه مىدويد پنداشتم پياده مانده اى و يابويم را آوردم كه سوار شوى ، پس عبد الرحمان استر ابن ابى سبره را به دو داد و بر يابو نشست و برفت تا به دير اليعار رسيد . گويد : شبيب به ياران خويش بگفت تا شمشير از كسان بداشتند و آنها را به بيعت خواند و كسانى از پيادگان كه به جاى مانده بودند بيامدند و با وى بيعت كردند . ابو صقر محلمى به دو گفت : « در دل رود هفت كس از كوفيان را كشتم كه آخرين آنها يكى بود كه در جامه‌ام آويخت و بانگ زد و مرا بترسانيد ، آنگاه به دو پرداختم و خونش را بريختم . » گويد : از مردم كنده يكصد و بيست كس كشته شده بود و از مردم ديگر يك هزار يا ششصد كس كشته شده بود . آن روز بيشتر سر دستگان كشته شده بودند . ابو مخنف گويد : قدامة بن حازم خثعمى به من مىگفت كه آن روز جمعى از مردم خثعم كشته شده بودند .