محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3574

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « اين به سبب كارى كه پدرش كرده گناهى ندارد » گفتند : « بله » گويد : صبحگاهان شبيب سوى قصرى آمد كه ابو ضريس و اعين آنجا بودند كه تير به او انداختند و حصارى شدند ، آن روز شبيب آنجا ببود آنگاه برفت . گويد : ياران شبيب به دو گفتند : « مقابل كوفه كسى نيست كه مانع ما شود » و او نيك نگريست و ياران خويش را ديد كه زخمى شده بودند و به آنها گفت : « بيش از آنچه كرده‌ايد تكليفى نداريد » و آنها را از راه نفر و صراة و بغداد ببرد تا به خانيجار رسيد و آنجا مقيم شد » گويد : وقتى حجاج خبر يافت كه شبيب راه نفر گرفته پنداشت كه آهنگ مداين دارد كه دروازه كوفه بود و هر كه مداين را مىگرفت بيشتر سرزمين كوفه به دست وى بود و اين ، حجاج را به وحشت انداخت و كس فرستاد و عثمان بن قطن را پيش خواند و سوى مداين فرستاد و منبر و نماز و كمكهاى جوخى و خراج استان [ 1 ] را به دو سپرد . گويد : عثمان با شتاب روان شد و به مداين رفت . حجاج عبيد الله بن ابى عصيفير را از آنجا برداشت ، جزل چند ماهى آنجا بود و زخمهاى خويش را مداوا مىكرد . ابن ابى عصيفير به عيادت او مىرفت و حرمت مىكرد . گويد : و چون عثمان بن قطن به مداين آمد به عيادت جزل نرفت و به دو نپرداخت و لطفى نكرد . جزل گفت : « خدايا بخشش و كرم و بزرگوارى ابن ابى عصيفير را بيفزاى و تنگ چشمى و بخل عثمان بن قطن را نيز فزون كن » گويد : آنگاه حجاج ، عبد الرحمان بن محمد بن اشعث را پيش خواند و به دو گفت : « كسان را برگزين و به تعقيب اين دشمن برو » به دو گفت : شش هزار كس برگزيند و او سواران و سران قوم را برگزيد و شش هزار كس از قوم خويش ، كنده ، و از مردم حضرموت بيرون زد . حجاج گفت در كار

--> [ 1 ] كلمهء متن