محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3563

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفتند : « حربى » گفت : « جنگى خواهد بود كه دشمنتان بدان بسوزد و جنگى كه به خانهء آنها مىبريد هر كه قيافه بين و عيافه بين باشد فال مىزند . » آنگاه پرچم خويش را برافراشت و به يارانش گفت : « برويم » و بيامد تا به عقرقوفا فرود آمد . گويد : سويد بن سليم به دو گفت : « اى امير مؤمنان بهتر بود ما را از اين دهكده كه نامى شوم دارد مىبردى » گفت : « من نيز فال زده‌ام به خدا از آن نمىروم تا وقتى كه سوى دشمن حركت كنم ، ان شاء الله شئامت آن به دشمن شما مىرسد كه در آنجا به آنها حمله مىكنيد و عقر ( هلاكت ) از آن دشمن خواهد بود » آنگاه به ياران خويش گفت : « اى كسان حجاج در كوفه نيست ان شاء الله براى رسيدن به كوفه مانعى نيست ، برويم » گويد : پس حركت كرد كه زودتر از حجاج به كوفه برسد ، عروه به حجاج نوشت كه شبيب با شتاب مىآيد و آهنگ كوفه دارد ، شتاب كن ، شتاب كن . و حجاج منزلها را در مىنورديد ، هر دو به طرف كوفه مىشتافتند . حجاج هنگام نماز نيمروز به كوفه رسيد ، شبيب هنگام نماز مغرب در شوره زار فرود آمد و نماز مغرب و عشا بكرد . آنگاه وى و يارانش اندك غذايى بخوردند ، سپس بر اسبان خويش نشستند و وارد كوفه شدند . شبيب بيامد تا به بازار رسيد و با شتاب برفت و در قصر را با گرز خويش بزد . ابو المنذر گويد : ضربتى را كه شبيب به در قصر زد ديدم كه اثر بزرگى به جاى نهاده بود ، سپس بيامد و به نزد سكو توقف كرد و شعرى خواند . گويد : آنگاه به مسجد اعظم ريختند كه غالبا بسيار كس آنجا به نماز بودند . عقيل بن مصعب وادعى و عدى بن عمرو ثقفى و ابو ليث بن ابى سليم ، آزاد شدهء عنبسة