محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3556
تاريخ الطبرى ( فارسي )
دهقان گفت : « سپاه از هر طرف ، سوى تو آمده » گفت : « چيزى نيست ، غذاى ما حاضر است ؟ » گفت : « آرى » گفت : « بيار » گويد : در بسته بود ، غذا را بياوردند كه بخورد و وضو كرد و دو ركعت نماز كرد آنگاه استرى خواست و بر آن نشست . سپاهيان بر در شهر فراهم آمدند بگفت تا در را گشودند و بر استر خويش برون شد و به آنها حمله برد و گفت : « حكميت خاص حكم حكيم است من ابو مدلهام اگر مىخواهيد به جاى مانيد » گويد : سعيد كسان و سواران خويش را فراهم مىكرد و از پى او مىفرستاد و مىگفت : « اينان كيانند ؟ به مقدار خورندگان يك سرند » و چون شبيب ديد كه آنها از هم جدا شدند و پراكندگى گرفتند ، همه سواران خويش را فراهم آورد و گفت به آنها حمله بريد و سالارشان را بنگريد كه به خدا او را مىكشم يا او مرا بكشد » ، اين بگفت و يكباره بر آنها حمله برد كه هزيمت شدند . گويد : سعيد بن مجالد به جاى ماند و به ياران خويش بانگ زد كه سوى من آييد ، من پسر ذى مرانم . و كلاه خويش را بگرفت و بر قرپوس [ 1 ] زين نهاد شبيب به دو حمله برد و با شمشير به سرش زد كه تا مغزش فرو رفت و بيجان بيفتاد سپاه هزيمت شد و بسيار كس از آنها كشته شد تا پيش جزل رسيدند . گويد : جزل پياده شد و بانگ برآورد كه اى مردم سوى من آييد ، عياض بن ابى لينه بانگ زد : « اى مردم اگر سالار نو آمدهء شما به هلاكت رسيده ، سالار ميمون فال مبارك زنده است و نمرده » گويد : جزل نبردى سخت كرد ، چندان كه از ميان كشتگانش برداشتند و سوى
--> [ 1 ] كلمه متن