محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3506

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پر بود . ياران ابن زبير محلهاى كشيك را تسليم كرده بودند و قوم بر آنها فزونى گرفته بودند و بر هر در گروهى از مردم يك شهر را نهاده بودند با يك سالار . درى كه مقابل در كعبه است از آن مردم حمص بود . در بنى شيبه از آن مردم دمشق بود ، در صفا از آن مردم اردن بود . در بنى جمح از آن مردم فلسطين بود . در بنى سهم از آن مردم قنسرين بود . گويد : حجاج و طارق بن عمرو ما بين ناحيهء ابطح و مروه بودند . ابن زبير يك بار از اين سوى حمله مىبرد و بار ديگر از آن سوى ، گفتى شيرى بود كه در بيشه اى بود و كسان به او نزديك نمىشدند ، به دنبال قوم كه بر در بودند مىدويد و بيرونشان مىكرد و مىگفت : « وقتى روز خود را بشناسم . . . » تا آخر آنگاه بانگ مىزد : « اى ابو صفوان چه فتحى مىشد اگر مرد داشت اگر هماوردم يكى بود از عهدهء او بر مىآمدم . » عبد الله صفوان گفت : « بله به خدا و اگر هزار بود » نافع آزاد شدهء بنى اسد گويد : صبحگاه روز سه شنبه هفدهم جمادى الاول سال هفتاد و سوم حجاج درها را گرفته بود ، ابن زبير همه شب نماز مىكرده بود ، آنگاه به حمايل شمشير خويش تكيه داد و چرتى زد ، با سپيده دم بيدار شد و گفت : « اى سعد اذان بگوى » و او به نزد مقام اذان گفت ، ابن زبير وضو كرد و دو ركعت صبحگاه را بكرد ، آنگاه پيش آمد ، مؤذن اقامهء نماز گفت و او با ياران خويش نماز كرد و سورهء ن و القلم را كلمه به كلمه خواند آنگاه سلام نماز بگفت و به پا خاست و حمد خدا گفت و ثناى او كرد آنگاه گفت : « چهره هاى خود را بگشاييد كه بنگرم » كه آنها زره هاى سر و عمامه داشتند ، پس چهره هاى خويش را گشودند ، و ابن زبير گفت : « اى خاندان زبير اگر از سر رضا با من همدلى كرده‌ايد ما خاندانى از عربان بوده‌ايم كه در راه خدا حادثه ديده‌ايم اما ذلت نديده‌ايم ، اما بعد ، اى