محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3297
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« و سالارى سواران و همه سپاهيان عازم نبرد و هر شهر و هر منبر و مرزى كه « بر آن تسلط يا بى ، از كوفه تا اقصاى شام ، از آن تو خواهد بود و با پيمان « مؤكد به قسم ، انجام اين به عهده من است . اگر چنين كنى به وسيلهء « آن به نزد خداى حرمت و الا يا بى و اگر دريغ كنى به هلاكت سخت « افتى كه هرگز از آن رها نشوى » گويد : و چون ابراهيم خواندن نامه را به سر برد گفت : « پيش از اين ابن حنفيه به من نامه نوشته و من نيز به او نامه نوشتهام و هميشه نامه را به نام خودش و نام پدرش مىنوشت . » مختار گفت : « اينك روزگار ديگر است و آن روزگار ديگر بوده » ابراهيم گفت : « كى مىداند كه اين نامه را ابن حنفيه براى من نوشته ؟ » گويد : يزيد بن انس و احمر بن شميط و عبد الله بن كامل و همه جمع ( شعبى گويد : بجز من و پدرم . ) گفتند : شهادت مىدهيم كه اين نامه محمد بن على است كه براى تو نوشته » گويد : در اين هنگام ابراهيم از صدر تشك كنار رفت و مختار را بر آن نشانيد و گفت : « دست پيش آر تا با تو بيعت كنم . » گويد : مختار دست پيش برد و ابراهيم با وى بيعت كرد ، آنگاه ميوه خواست كه از آن بخورديم و شربت عسل خواست كه بنوشيديم ، سپس برخاستيم ، ابن اشتر نيز با ما برون آمد و با مختار بر نشست تا وى به خانه رسيد و چون ابراهيم باز - مىگشت دست مرا گرفت و گفت : « اى شعبى با ما بيا . » گويد : با وى برفتيم و ما را ببرد تا وارد خانهء وى شديم . آنگاه گفت : « اى شعبى به ياد دارم كه نه تو شهادت دادى نه پدرت . به نظر تو اينان طبق واقع شهادت دادند ؟ » گويد : گفتمش : « شهادت ايشان را شنيدى ، اينان سروران قاريان و مشايخ شهر و