محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3469

تاريخ الطبرى ( فارسي )

جاثليق كشته شده بود . و چون كشته شد عبد الملك بگفت تا او را با پسرش عيسى به خاك سپردند . عروه گويد : وقتى مصعب كشته شد عبد الملك گفت : « به خاكش سپاريد كه به خدا ميان ما و او حرمت قديم بود ولى پادشاهى نسب نمىشناسد . » عبد الله بن شريك عامرى گويد : پهلوى مصعب بن زبير ايستاده بودم نامه اى از قباى خويش در آوردم و گفتم : « اين نامهء عبد الملك است . » گفت : « هر چه مىخواهى بكن . » گويد : آنگاه يكى از مردم شام بيامد و وارد اردوگاه وى شد و دخترى را بگرفت كه بانگ بر آورد : « واى ذليل شدم » ، مصعب به دو نگريست آنگاه روى از او برگردانيد . گويد : سر مصعب را پيش عبد الملك بردند كه در آن نگريست ، و گفت : « كى قريش مانند تو به وجود خواهد آورد » گويد : در مدينه با حبى سخن مىكردند گفتند : « مصعب كشته شد . » گفت : « قاتلش تيره روز باد . » گفتند : « عبد الملك بن مروان او را كشت . » گفت : « پدر و مادرم فداى قاتل و مقتول باد » گويد : پس از آن عبد الملك به حج رفت ، حبى پيش وى آمد و گفت : « برادرت مصعب را كشتى ؟ » عبد الملك شعرى به اين مضمون خواند : « هر كه جنگ را بچشد « مزهء آن را تلخ بيند « و او را به سختى اندازد . » ابو جعفر گويد : به قولى واقعهء قتل مصعب كه ياد كردم و جنگى كه ميان وى