محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3466
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « آيا عمر بن عبيد الله با وى هست ؟ » گفتند : « نه ، او را عامل فارس كرده » گفت : « آيا مهلب بن ابى صفره با وى هست ؟ » گفتند : « نه او را عامل موصل كرده » گفت : « آيا عباد بن حصين با وى هست ؟ » گفتند : « نه او را در بصره نايب خويش كرده » گفت : « من نيز به خراسانم . » و شعرى خواند به اين مضمون : « اى جعار ، مرا بگير و بكش و خوشدل باش « كه گوشت مردى كه ياران وى حضور ندارند « در چنگ تو است . » گويد : « آنگاه مصعب به پسرش عيسى گفت : « پسركم ، با همراهانت برنشين و به مكه پيش عمويت برو و بگو كه مردم عراق چه كردند مرا واگذار كه كشته مىشوم » پسرش گفت : « به خدا هرگز خبر ترا پيش قرشيان نمىبرم ، اگر خواهى سوى بصره رو كه آنها پيرو جماعتند و از آنجا پيش امير مؤمنان رو » گفت : « به خدا نبايد قرشيان سخن كنند كه من به سبب سستى مردم ربيعه فرار كردهام و وارد حرم شدهام . جنگ مىكنم ، اگر كشته شدم قسم به دينم ، نه شمشير مايهء ننگ است و نه فرار عادت و خوى من ، اگر تو مىخواهى برو و نبرد كن . » گويد : پس عيسى بازگشت و نبرد كرد تا كشته شد . ابى المهاجر گويد : « عبد الملك به وسيلهء محمد بن مروان برادر خويش به مصعب پيغام داد كه عموزاده ات امانت مىدهد » اما مصعب جواب داد : « كسى همانند من از چنين جايى نمىرود مگر غالب