محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3450
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پس از آن عبد الملك به دو گفت : « اى ابو اميه » گفت : « اى امير مؤمنان آمادهء فرمانم » گفت : « وقتى مرا خلع كردى قسم ياد كردم كه هر وقت چشمم به تو افتاد و بر تو تسلط داشتم در بند آهنينت كنم » پسران مروان گفتند : « اى امير مؤمنان . سپس او را رها مىكنى ؟ » گفت : « سپس او را رها مىكنم ، با ابو اميه چه مىتوانم كرد ؟ » پسران مروان گفتند : « قسم امير مؤمنان را اجرا كن » عمرو گفت : « اى امير مؤمنان خدا قسمت را اجرا كند » گويد : پس عبد الملك بندى آهنين از زير تشك خويش در آورد و سوى وى افكند و گفت : « اى غلام بيا و او را به بند كن » غلام بيامد و عمرو را در بند كرد . عمرو گفت : « اى امير مؤمنان ترا به خدا مرا با بند ميان مردم مبر » عبد الملك گفت : « اى ابو اميه هنگام مرگ نيز مكارى مىكنى ؟ خدا نكند كه ترا با بند آهنين ميان مردم بريم ، بند را آسان از تو بر نمىداريم . » گويد : آنگاه وى را به سختى كشيد كه دهانش به تخت خورد و دندان جلوش شكست . عمرو گفت : « اى امير مؤمنان ترا به خدا ، شكستن يك استخوان من وادارت نكند كه به كارى بزرگتر از اين دست بزنى » عبد الملك گفت : « به خدا اگر مىدانستم كه اگر زنده ات بگذارم زندهام مىگذارى و كار قريش به سامان مىآيد رهايت مىكردم ، اما هرگز دو كس همانند ما در شهرى فراهم نيامدهاند مگر اينكه يكى ديگرى را بيرون كرده است . » گويد : و چون عمرو ديد كه دندان جلوش شكسته و منظور عبد الملك را بدانست گفت : « اى پسر زن كبود چشم ناجوانمردى مىكنى ؟ » گويند : « وقتى عبد الملك عمرو را كشيد و دندان جلوش بيفتاد عمرو به آن