محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3426

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آنها تلاقى كرد و جنگى سخت كرد و بر آنها ظفرى نمايان يافت ، ولى از دو طرف كشته بسيار نبود ، خوارج برفتند و كس متعرضشان نشد و نبردگاه را ترك كردند . ابو مخنف به نقل از يكى از پيران قوم مقيم بصره گويد : شنيدم كه نامهء عمر - ابن عبيد الله را مىخواندند : « به نام خداى رحمان رحيم « اما بعد ، به امير كه خدايش قرين صلاح بدارد ، خبر مىدهم كه « با ازارقهء بيدين تابع هوس و از هدايت خدا به دور ، تلاقى كردم و همراه « مسلمانان لختى از روز با آنها نبردى سخت كردم آنگاه خدا روها و « پشتهاشان را بزد و شانه هاشان را به دسترس ما نهاد و جمعى از آنها كه « نوميد و خسران زده بودند ، و همگيشان خسران زده‌اند ، كشته شدند . اين « نامه را وقتى به امير مىنويسم كه بر پشت اسبم به تعاقب قوم مىروم و « اميدوارم خدا نابودشان كند ان شاء الله و السلام » گويد : آنگاه عمر بن عبيد الله آنها را تعقيب كرد كه شتابان سوى استخر رفتند و عمر سوى آنها رفت و بر پل طمستان تلاقى شد كه با آنها نبردى سخت كرد و پسرش كشته شد . پس از آن به ازارقه ظفر يافت اما پل طمستان را بريدند و سوى اصفهان و كرمان رفتند و آنجا ببودند و تجديد قوا كردند و نيرو گرفتند و آماده شدند و فزونى گرفتند . آنگاه سوى فارس آمدند كه عمر بن عبيد الله آنجا بود ، و سرزمين وى را از محلى كه او نبود طى كردند : راه شاپور گرفتند و از ارگان بيرون رفتند . و چون عمر بن عبيد الله ديد كه خوارج سرزمين وى را طى كرده رو سوى بصره دارند بيم كرد كه مصعب بن زبير اين را از وى تحمل نكند و با شتاب از دنبالشان برفت تا به ارگان رسيد و اين به وقتى بود كه از آنجا برون شده بودند و رو سوى اهواز داشتند . گويد : مصعب از آمدن خوارج خبر يافت و برون شد و به نزد پل بزرگ اردو زد و گفت : « به خدا نمىدانم از اينكه عمر بن عبيد الله را در فارس نهاده‌ام و سپاهى