محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3398

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : عبد الله بن وهب بن انس جشمى كه پهلودار چپ ابن شميط بود پيش وى آمد و گفت : « آزادشدگان و غلامان به هنگام نبرد سستى مىكنند بسيار كس از آنها بر اسبان سوارند و تو پياده اى به آنها دستور بده مانند تو پياده شوند و از تو تبعيت كنند كه بيم دارم اگر لختى بجنگند و به معرض ضربات نيزه و شمشير باشند بر - اسبان خويش بگريزند و ترا واگذارند ، اگر پياده شان كنى به ناچار ثبات ورزند . » اين سخن را از روى دغلى با آزادشدگان و غلامان مىگفت به سبب رفتارى كه در كوفه از آنها ديده بودند و مىخواست اگر جنگ به ضررشان بود غلامان و آزادشدگان پياده باشند و هيچكس از آنها جان به در نبرد ، اما ابن شميط بد گمان نشد و پنداشت كه قصد نيكخواهى دارد كه آنها ثبات ورزند و بجنگند . پس گفت : « اى گروه آزادشدگان با من پياده شويد و بجنگيد » گويد : آنها پياده شدند و پيش روى او و پرچمش جاى گرفتند . گويد : « مصعب بن زبير بيامد ، عباد بن حصين را سالار سواران كرده بود ، عباد بيامد تا نزديك ابن شميط و ياران وى رسيد و گفت : « ما شما را به كتاب خدا و سنت پيمبرش و بيعت امير مؤمنان عبد الله بن زبير دعوت مىكنيم . » گويد : آنها نيز گفتند : « ما شما را به كتاب خدا و سنت پيمبرش و بيعت امير مختار دعوت مىكنيم و اينكه كار خلافت را در خاندان پيمبر به شورى واگذاريم كه هر كه پندارد كه كسى حق دارد بر آنها خلافت كند ما از او بيزاريم و با وى نبرد مىكنيم . » گويد : عباد پيش مصعب بازگشت و به دو خبر داد . مصعب گفت : « به آنها حمله كن » عباد بازگشت و به ابن شميط و ياران وى حمله برد و هيچكس از آنها از جاى نرفت ، آنگاه به جاى خويش باز رفت . پس از آن مهلب بيامد و جاى وى را گرفت آنگاه مهلب به ابن كامل و يارانش حمله برد . ياران ابن كامل نيز