محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3396
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كرد . پس محمد بن اشعث با نامهء مصعب پيش مهلب رفت و چون نامه را بخواند به دو گفت : « اى ابو محمد كسى همانند تو پيك مىشود ! مگر مصعب پيكى جز تو نيافت . » محمد گفت : « به خدا من پيك كسى نيستم ، اما غلامان و آزادشدگان ما بر زنان و فرزندان و حرم ما تسلط يافتهاند . » گويد : پس مهلب حركت كرد با گروههاى انبوه و اموال بسيار ، به ترتيبى كه هيچكس از مردم بصره چنان نبودند . گويد : وقتى مهلب به بصره رسيد ، به در مصعب رفت كه پيش وى در آيد كه به كسان اجازهء ورود داده بود اما حاجب مانع او شد كه مهلب را نمىشناخت . مهلب دست در آورد و بينى او را بشكست كه پيش مصعب رفت و خون از بينىاش روان بود كه به دو گفت : « چه شده ؟ » گفت : « يكى كه نمىشناسمش مرا زد . » گويد : در اين وقت مهلب در آمد و حاجب گفت : « همين است » مصعب به دو گفت : « به جاى خودت برو » آنگاه مصعب كسان را گفت كه به نزد پل بزرگ اردو بزنند . عبد الرحمن بن مخنف را خواست و به دو گفت : « سوى كوفه رو و همه كسانى را كه مىتوانى سوى من آر و آنها را نهانى به بيعت من دعوت كن . » گويد : ياران مختار از او بازماندند و از اطراف وى برفتند و در خانه هاى خويش نشسته بودند و رخ نمىنمودند . گويد : مصعب برون شد ، عباد بن حصين حبطى را كه از مردم بنى تميم بود با مقدمهء خويش فرستاد . عمر بن عبيد الله را بر پهلوى راست سپاه خويش گماشت ، مهلب بن ابى صفره را بر پهلوى چپ گماشت . مالك بن مسمع را بر مردم بكر بن وائل گماشت كه در يكى از پنج ناحيهء بصره جاى داشتند ، مالك بن منذر را بر مردم