محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2799

تاريخ الطبرى ( فارسي )

سوى كوفه آمد و به منبر رفت و حمد خدا گفت و ثناى او كرد آنگاه گفت : « در بصره بودم كه اين كار از آن من شد ، خواستم با دو هزار از نگهبانان بصره سوى شما آيم . آنگاه به ياد آوردم كه شما اهل حقيد و مدتهاى دراز حق شما باطل را كنار زده و با خاندان خويش پيش شما آمدم . حمد خداى كه آنچه را مردم نهاده بودند از من برداشت و آنچه را مهمل گذاشته بودند بوسيله من محفوظ داشت . » گويد : و چون گفتار خويش را به سر برد ، همچنانكه بر منبر بود ريگباران شد و آنجا نشست تا دست بداشتند . آنگاه جمعى از خاصان خويش را خواست و بگفت تا درهاى مسجد را گرفتند ، سپس گفت : « هر يك از شما پهلويى خود را بگيرد و نگويد كه نمىدانم پهلوييم كيست . » آنگاه بگفت تا كرسىاى بر در مجلس نهادند و آنها را چهار به چهار پيش خواند كه به خدا قسم ياد كنند كه هيچيك از ما ترا ريگباران نكرده ، هر كه قسم ياد كرد آزادش كرد و هر كه ياد نكرد بداشت و جدا كرد تا سى كس شدند و به قولى هشتاد كس بودند و همانجا دستهاشان را بريد . شعبى گويد ، به خدا هرگز دروغ از او نشنيديم ، هر خوب يا بدى به ما وعده داد انجام داد . وهم شعبى گويد : نخستين كسى كه زياد در كوفه كشت ، اوفى بن حصن بود كه چيزى دربارهء او شنيده بود و از پى او بر آمد كه بگريخت . يك بار كه مردم را مىديد ، اوفى بر او گذشت گفت : « اين كيست ؟ » گفتند : « اوفى بن حصن طائى » زياد گفت : « اجل رسيد . بپاى خويش پيش تو آمد . » آنگاه به دو گفت : « دربارهء عثمان چه نظر دارى ؟ » گفت : « داماد پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم بود كه دو دختر او را داشته بود » گفت : « دربارهء معاويه چه گويى ؟ » گفت : « بخشنده است و بردبار »