محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3213
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مردم به نماز جمعه رفته بودند . پس برفت تا به محلهء بنى بدا گذشت و عبيدة بن عمرو بدى كندى را بديد و به دو سلام كرد و گفت : « مژده فتح و گشايش و ظفر اى ابو - عمر ! تو رأى نكو دارى كه با وجود آن خدا همهء گناه ترا مىبخشد و همه خطاى ترا مىپوشد . » گويد : « عبيده از جمله دليران و شاعران قوم بود و به دوستى على رضى الله عنه دلبسته بود و از شراب شكيب نداشت و چون مختار اين سخن با وى بگفت ، گفت : « خدايت مژدهء خير دهاد ، مژده به ما دادى آيا توضيح مىكنى ؟ » گفت : « آرى ، امشب مرا در جايم ببين . » عبيدة بن عمرو گويد : مختار اين سخنان با من بگفت ، آنگاه گفت : « مرا در جايم ببين و به اهل اين مسجد بگوى كه خدا از آنها پيمان گرفته كه اطاعت او كنند و منحرفان را بكشند و خونخواه فرزندان انبياء باشند و به نور مبين هدايتشان كند . » گويد : آنگاه روان شد و به من گفت : « راه سوى بنى هند كدامست ؟ » به دو گفتم : « صبر كن تا ترا راهبرى كنم . » پس اسب خويش را خواستم كه زين نهادند و برنشستم . گويد : پس با وى سوى طايفهء بنى هند رفتم و به من گفت : « مرا سوى خانهء اسماعيل بن كثير ببر . » گويد : وى را سوى خانهء ابن كثير بردم و او را بيرون آوردم كه تحيت گفت و خوش آمد گفت . مختار با وى مصافحه كرد و مژده داد و گفت : « امشب تو و برادرت و ابو عمرو مرا در جايم ببينيد كه با همه چيزهايى كه خوش داريد آمدهام . » گويد : پس برفت و ما نيز با وى برفتيم تا به مسجد جهنيه رسيد آنگاه سوى باب الفيل رفت و مركب خويش را بخوابانيد و وارد مسجد شد ، كسان او را بديدند و گفتند : « اين مختار است كه آمده . » گويد : پس مختار پهلوى يكى از ستونهاى مسجد ايستاد و نماز كرد تا وقتى