محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3202

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« چرا اينجا ايستاده اى ، نه با مردمى و نه در خانهء خويش . » گفت : « رأى من از بزرگى گناه شما آشفته است . » گفت : « به خدا گمان دارم خودت را به كشتن مىدهى . » ، آنگاه پيش عمرو بن حريث رفت و سخنى را كه با مختار گفته بود با جواب مختار براى او بگفت . عبد الرحمان بن ابى عمير ثقفى گويد : وقتى هانى بن ابى حيه گفتار مختار را به عمرو بن حريث خبر داد پيش وى نشسته بودم ، به من گفت : « پيش عموزاده ات برگرد و بگو كه يارش نمىداند او كجاست ، خودش را به زحمت نيندازد . » گويد : برخاستم بروم ، زايدة بن قدامة بن مسعود پيش جست و گفت : « پيش تو مىآيد به شرط اينكه در امان باشد . » عمرو بن حريث گفت : « از جانب من در امان است ، اگر دربارهء او چيزى به امير عبيد الله بگويند پيش وى به شهادت مىايستم و شفاعت مىكنم . » زايدة بن قدامه به دو گفت : « با اين ترتيب ان شاء الله بجز نيكى نخواهد بود . » عبد الرحمان گويد : برفتم و زايده نيز با من پيش مختار آمد . گفتهء ابن ابى حيه را با سخن ابن حريث به دو خبر داديم و قسمش داديم كه سبب زحمت خودش نشود . پس او پيش ابن حريث آمد و سلام گفت و زير پرچم وى نشست تا صبح شد . مردم از كار و رفتار مختار سخن آوردند و عمارة بن عقبة بن ابى معيط پيش عبيد الله رفت و قصه را با وى بگفت و چون روز برآمد در عبيد الله بن زياد را گشودند و به مردم اجازه دادند كه مختار نيز با ديگر كسان به درون رفت . عبيد الله بن زياد او را پيش خواند و به دو گفت : « تو بودى كه با كسان آمده بودى ابن عقيل را يارى كنى ؟ » گفت : « من چنين نكردم ، بلكه آمدم و زير پرچم عمرو بن حريث جا گرفتم و شب را تا صبح با وى بودم . » عمرو گفت : « خدايت قرين صلاح بدارد ، راست مىگويد . » گويد : عبيد الله بن زياد چوب را بلند كرد و به صورت مختار زد كه به چشمش