محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3192

تاريخ الطبرى ( فارسي )

اگر آمد او را بس و اگر با تو به جنگ آمد با وى جنگ كنى كه كسان فراهم آورده و آرايش گرفته اى و او غافل است كه بيم دارم و اگر او آغاز كند و بگذارى تا بر ضد تو قيام كند نيرويش بسيار شود و كار وى بزرگ شود . » عبيد الله بن يزيد گفت : « خدا ميان ما و آنهاست ، اگر به جنگ ما آيند با آنها جنگ مىكنيم و اگر ما را واگذارند دنبالشان نمىكنيم ، اين كسان چه مىخواهند ؟ » گفت : « اين كسان مىگويند كه سر خونخواهى حسين بن على دارند . » گفت : « مگر من حسين را كشته‌ام ؟ خدا قاتل حسين را لعنت كند . » گويد : سليمان بن صرد و يارانش مىخواستند در كوفه قيام كنند ، عبد الله بن يزيد بيامد و به منبر رفت و به سخن ايستاد و حمد خداى گفت و ثناى او كرد آنگاه گفت : « اما بعد ، شنيده‌ام كه گروهى از مردم اين شهر مىخواهند بر ضد « ما قيام كنند ، پرسيدم مقصودشان از اين كار چيست ؟ گفتند : به پندار « خويش سر خونخواهى حسين بن على دارند ، خدا اين گروه را رحمت « كند كه جاهايشان را مىدانم و به من گفته‌اند بگيرمشان ، گفته‌اند پيش از « آنگه آغاز كنند ، من آغاز كنم ، اما اين را نپذيرفتم و گفتم : اگر به جنگ « من آيند با آنها جنگ مىكنم ، و اگر مرا واگذارند دنبالشان نمىكنم ، « براى چه با من بجنگند ؟ به خدا من حسين را نكشته‌ام و با وى نجنگيده‌ام « و از كشته شدنش كه رحمت خدا بر او باد ، غمين شدم . اين گروه در امانند « بيايند و آشكار شوند و سوى قاتل حسين روند كه سوى آنها روانست و « من بر ضد قاتل حسين ، پشتيبان آنها هستم ، اينك ابن زياد قاتل حسين و « قاتل نيكان و برجستگان شما سوى شما مىآيد ، وى را در يك منزلى پل « منبج ديده‌اند ، پيكار وى و آماده شدن براى مقابله با او بهتر و عاقلانه تر « آز اين است كه به جان هم افتيد و همديگر را بكشيد و خون يك ديگر را