محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3175
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كردن را مىپذيرى كه بهتر و گرنه ديگرى را سالار خويش كنيم . » گفت : « من يكى از شما هستم ، هر چه مىخواهيد بكنيد . » گويد : پس با وى بيعت كردند . ابن خازم سوى آنها آمد پسرش موسى را نايب خويش كرد و بيامد تا به دره اى ما بين اردوگاه خويش و هرات جاى گرفت . گويد : بكريان به اوس گفتند : « برون شو ، و خندقى مقابل شهر بزن و در آنجا با آنها جنگ كن كه شهر پشت سر ما باشد . » اوس گفت : « در شهر بمانيد و ابن خازم را همانجا كه هست واگذاريد كه اگر دير بماند خسته شود و رضاى شما را حاصل كند و اگر ناچار شديد بجنگيد . » گويد : اما نپذيرفتند و از شهر برون شدند و خندقى مقابل آن زدند و ابن خازم در حدود يك سال با آنها جنگ كرد . زهير بن هنيد گويد : ابن خازم سوى هرات رفت كه جمعى انبوه از مردم بكر بن وائل آنجا بودند و خندقى زده بودند و پيمان كرده بودند كه اگر بر خراسان تسلط يافتند مضريان را بيرون كنند . گويد : ابن خازم مقابل آنها فرود آمد ، هلال ضبى يكى از مردم بنى ذهل بنى اوس به دو گفت : « با برادرانت و فرزندان پدرت جنگ مىكنى ! به خدا اگر بر آنها ظفر يافتى زندگى پس از آنها خوش نباشد . در مرو روذ از آنها كشته اى ، چه شود اگر رضايتشان را حاصل كنى و اين كار را به اصلاح برى . » گفت : « اگر همه خراسان را به آنها واگذارم راضى نشوند و اگر توانند كه شما را از دنيا برون كنند دريغ نكنند . » گفت : « نه ، به خدا نه من و نه يكى از مردم خندف كه اطاعت من مىكنند همراه تو يك تير نمىاندازيم تا با آنها اتمام حجت كنى . » گفت : « تو فرستادهء من پيش آنها باش و رضايتشان را حاصل كن . » گويد : هلال پيش اوس بن ثعلبه رفت و او را به خدا و خويشاوندى قسم داد و