محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3160
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مانع وى در علنى كردن قضيه اين بود كه بنى اميه آنجا بودند و نهانى در اين باره كار مىكرد . حسان بن مالك از اين خبر يافت و نامه اى به ضحاك نوشت و حق بنى - اميه را بزرگ شمرد و از اطاعت و جماعت و از كوششهاى بنى اميه و نيكىها كه با وى كرده بودند سخن آورد و او را به اطاعت بنى اميه خواند . از ابن زبير نيز سخن آورد و از او به بدى ياد كرد و دشنام او گفت كه وى منافق است كه دو خليفه را خلع كرده و به دو گفت كه نامهء وى را براى مردم بخواند . گويد : آنگاه يكى از مردم كلب را به نام ناغضه پيش خواند و همراه وى نامه را براى ضحاك فرستاد و هم او نسخه اى از نامه را نوشت و به ناغضه داد و گفت : « اگر ضحاك نامهء مرا براى مردم خواند كه بهتر و گر نه به پا خيز و اين نامه را براى مردم بخوان . » گويد : حسان براى بنى اميه نوشت كه هنگام خواندن نامه حضور داشته باشند . گويد : پس ناغضه نامه را پيش ضحاك آورد و به دو داد و نامهء بنى اميه را نيز به آنها داد و چون روز جمعه شد و ضحاك به منبر رفت ناغضه به پا خاست و گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد نامهء حسان را بخواه و براى مردم بخوان . » ضحاك گفت : « بنشين . » و او بنشست . بار ديگر ، ناغضه برخاست و ضحاك گفت : « بنشين . » و او نشست . پس از آن ، بار سوم برخاست كه به دو گفت : « بنشين . » و چون ديد كه نامه را نمىخواند ، نامه اى را كه همراه داشت برون آورد و براى مردم خواند ، آنگاه وليد بن عتبة بن ابى سفيان برخاست و حسان را تصديق كرد و تكذيب ابن زبير كرد و ناسزاى او گفت . يزيد بن ابى نمس غسانى نيز برخاست و گفتار حسان و نامهء او را تصديق كرد و ناسزاى ابن زبير گفت ، عمرو بن يزيد حكمى نيز برخاست و ناسزاى حسان و ثناى ابن زبير گفت و مردم به تبعيت آنها آشفته شدند .