محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3139
تاريخ الطبرى ( فارسي )
سوار بن عبد الله جرمى گويد : وقتى عبيد الله فرار كرد ، مردم بصره بىامير ماندند و دربارهء تعيين امير اختلاف كردند . آنگاه دربارهء دو كس توافق شد كه آنها يكى را انتخاب كنند و چون دربارهء وى همدل شدند مردم نيز رضايت دهند . دربارهء قيس بن هيثم سلمى و نعمان بن سفيان راسبى توافق شد كه يكى را با رضايت همديگر تعيين كنند . از عبد الله بن حارث مطلبى سخن آوردند كه مادرش هند دختر ابو سفيان بن حرب بود و لقب ببه داشت و نيز از عبد الله بن اسود زهرى سخن آوردند و چون دربارهء اين دو كس توافق شد مربد را وعده گاه كردند و به مردم وعده دادند كه دربارهء يكيشان همرأى شوند . گويد : كسان حاضر شدند ، من نيز با آنها بودم ، در قسمت بالاى مربد ، قيس بن هيثم بيامد ، پس از آن نعمان بيامد . قيس و نعمان به هم پرداختند و نعمان به قيس چنان وانمود كه دل با ابن اسود دارد . آنگاه گفت : « ما نمىتوانيم دوتايى سخن كنيم . » و از قيس خواست كه سخن گفتن را به وى واگذارد و قيس پذيرفت . نعمان نيز از مردم پيمان گرفت كه هر كه را تعيين مىكند بپذيرند . گويد : آنگاه نعمان پيش عبد الله بن اسود رفت و دستش را بگرفت و با وى شرطها نهاد چندان كه مردم پنداشتند با وى بيعت مىكند ، آنگاه دست عبد الله بن - حارث را گرفت و با او نيز چنان شرطها نهاد آنگاه حمد خدا گفت و ثناى او كرد و از پيمبر و حق خاندان و خويشاوندان وى سخن آورد . آنگاه گفت : « اى مردم ، بر يكى از عموزادگان پيمبرتان كه مادرش هند دختر ابو سفيان است چه اعتراض داريد ، اگر كار به دست آنها باشد خواهرزادهء شماست . » گويد : آنگاه دست به دست وى داد و گفت : « بدانيد كه او را براى شما تعيين كردم . » مردم بانگ زدند : « رضايت مىدهيم . »