محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3136
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و پيره زنى از بنى عقيل گفت : « كجا رفته ؟ به خدا در بيشه هاى پدرش جاى گرفته است . » گويد : درگذشت يزيد هنگامى رخ داد كه ابن زياد به بصره آمده بود و در بيت المال بصره شانزده هزار هزار بود كه قسمتى از آن را به برادران خويش داد و باقى را همراه برداشت . وى از بخاريه خواسته بود كه همراهش بجنگند و نيز پسران زياد را به اين كار دعوت كرد كه نپذيرفتند . عبد الله بن جرير مازنى گويد : شقيق بن ثور مرا پيش خواند و گفت : « شنيدهام كه ابن ابى منجوف و ابن مسمع در تاريكى شب به خانهء ابن مسعود مىروند كه ابن زياد را پس آرند و اين دو مغرور را به هم پيوسته كنند كه خونهاى شما را بريزند و خويشتن را نيرو دهند . آهنگ آن دارم ، كه او را به بند كنم و از پيش خويش برون كنم پيش ابن مسعود برو و از جانب من سلامش گوى و بگو : ابن منجوف و ابن مسمع چنين و چنان مىكنند ، اين دو كس را از پيش خودت بيرون كن . » گويد : پيش ابن مسعود رفتم ، دو پسر زياد به نزد وى بودند . يكى به طرف راست و ديگرى به طرف چپش نشسته بود . گفتمش : « ابو قبيس ، سلام بر تو . » گفت : « سلام بر تو نيز . » گفتم : « شقيق بن ثور ، مرا پيش تو فرستاده ، سلامت مىگويد و مىگويد كه شنيدهام . . . » و همه سخن را بگفتم تا آنجا كه گفته بود : « آنها را بيرون كن . » مسعود گفت : « به خدا اين را گفتهام . » گويد : عبيد الله گفت : « ابو ثور ! چطور ؟ » گويد : كنيهء او را از ياد برده بود كه كنيهء وى ابو الفضل بود . گويد : برادرش عبد الله گفت : « به خدا ما از پيش شما نمىرويم . ما را پناه دادهايد و ذمهء خويش را گرو ما كردهايد ، نمىرويم تا ميان شما كشته شويم و تا به