محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2751
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« عثمان و على مىخوانيم كه در دين بدعت آوردند و حكم قرآن را رها « كردند ، اگر بپذيرى هدايت يافته اى و اگر نپذيرى حجت بر تو تمام « كردهايم و اعلام جنگ مىكنيم و منصفانه به تو مىگوييم ، كه خدا « خيانتكاران را دوست ندارد . » گويد : مستورد گفت : « اين نامه را پيش سماك برو به او بده و هر چه را با تو مىگويد به خاطر سپار و پيش من آى . » گويد : من جوانى نو سال بودم و در كارها تجربه نداشتم و بسيارى چيزها را نمىدانستم ، گفتم : « خدايت قرين صلاح بدارد ، اگر بگويى خويشتن را در دجله افكنم نافرمانى تو نكنم ، اما چه اطمينان هست كه سماك مرا نگيرد و به زندان نكند و من اميد جهاد را از دست بدهم » گويد : مستورد لبخند زد و گفت : « اى برادر زاده تو فرستاده اى و فرستاده را به زندان نمىكنند ، اگر از اين بيم دارى ، ترا نمىفرستم ، تو دربارهء خويشتن نگرانتر از من نيستى . » گويد : پس روان شدم و به طرف آنها عبور كردم و پيش سماك بن عبيد رفتم كه مردم بسيار اطراف وى بود . گويد : وقتى سوى آنها رفتم ، چشم به من دوختند و چون نزديكشان رسيدم نزديك به ده نفر سوى من دويدند و پنداشتم مىخواهند مرا بگيرند و كار به نزد آنها چنان نيست كه يار من گفته بود . پس شمشير خود را كشيدم و گفتم : « به خدايى كه جان من به كف اوست به من دست نمىيابيد تا در مورد شما به نزد خداى معذور باشم . » گفتند : « اى بندهء خدا ! كيستى ؟ » گفتم : « فرستادهء امير مؤمنان مستورد بن علفه » گفتند : « پس چرا شمشير كشيدى ؟ »