محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3125

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آهسته سخن مىكنم و تو با من بلند سخن مىكنى ، من ترا به خلافت مىخوانم و تو وعدهء كشتن و هلاكت به من مىدهى . ! آنگاه برخاست و برفت و كسان را بانگ زدند و با آنها سوى مدينه روان شد . ابن زبير از كار خويش پشيمان شد و كس پيش وى فرستاد كه به شام نخواهم آمد كه برون شدن از مكه را خوش ندارم . همينجا با من بيعت كنيد و من امانتان مىدهم و با شما عدالت مىكنم . حصين گفت : « اگر خودت نيايى و آنجا بسيار كس از اين خاندان به طلب خلافت برخيزند و مردم اجابتشان كنند ، من چه مىتوانم كرد ! » پس با ياران و همراهان خويش سوى مدينه رفت و على بن حسين به دو برخورد كه علف و جو همراه داشت و بر مركب خويش بود . به حصين سلام گفت ، اما متوجه او نشد حصين اسبى اصيل همراه داشت كه جو و علف آن تمام شده بود و شير به آن خورانيده بود و غلام خويش را دشنام مىداد و مىگفت : « اينجا از كجا علف براى مركب خويش پيدا كنيم . » على بن حسين به دو گفت : « اينك پيش ما علف هست ، مركب خويش را علف بده . » در اين وقت حصين روى به على كرد و به او بگفت تا علفى را كه همراه داشت به حصين دادند . گويد : مردم مدينه و حجاز با مردم شام جسور شدند كه به ذلت افتاده بودند هر كس از آنها تنها مىماند لگام اسبش را مىگرفتند و پايينش مىكشيدند و به همين سبب در اردوگاه خويش فراهم بودند و پراكنده نمىشدند . بنى اميه به آنها گفته بودند ما را نيز همراه خويش به شام بريد . چنين كردند و سپاه برفت تا به شام رسيد . يزيد بن معاويه وصيت كرده بود كه با پسرش معاويه بيعت كنند ، اما او بيش از سه ماه نماند و بمرد .