محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3101
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : گفتم : « اى امير مؤمنان ، همهء مردم بر ضد آنها متفق بودند و تاب مقاومت با جماعت مردم نداشتند . » گويد : پس يزيد كس پيش عمرو بن سعيد فرستاد و نامه را به دو داد كه بخواند و خبر را با وى بگفت و دستور داد كه با كسان سوى آنها روان شود . عمرو گفت : « ولايت را براى تو نگهداشته بودم و كارها را به سامان داشتم ، اما اكنون كه چنين شده خونهاى قريش است كه به زمين ريخته خواهد شد و دوست ندارم كه اين كار را عهده كنم ، كسى آن را عهده كند كه نسبت به آنها از من دور تر باشد . » گويد : پس يزيد مرا با نامه پيش مسلم بن عقبه مرى فرستاد كه پيرى فرتوت بود و ناتوان و بيمار ، نامه را به او دادم كه بخواند و خبر را از من پرسيد كه با وى بگفتم ، او نيز همان سخن يزيد را به من گفت كه مگر بنى اميه و وابستگانشان و يارانشان در مدينه هزار كس نيستند ؟ گفتم : « چرا هستند . » گفت : « نمىتوانستند لختى از روز را بجنگند ؟ اينان درخور يارى شدن نيستند تا خويشتن را در پيكار دشمن و تأييد حكومتشان تلاش كنند . » گويد : آنگاه پيش يزيد آمد و گفت : « اى امير مؤمنان ، اينان را يارى مكن كه مردمى زبونند مگر نمىتوانستند يك روز يا يك نيمه روز يا لختى از روز بجنگند ؟ اى امير مؤمنان بگذارشان تا در پيكار دشمنان و تأييد حكومتشان تلاش كنند و معلوم شود كدامشان به اطاعت تو پيكار من كند و بر اين صبورى دارند و كدامشان تسليم مىشوند . » گفت : « واى تو از پس آنها زندگى خوش نباشد برو و خبر خويش را با من بگوى و با كسان روان شو » گويد : پس بانگزن وى برون شد و بانگ زد : « سوى حجاز روان شويد كه