محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3093
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : كار ابن زبير در مكه بالا گرفت و مردم مدينه به وى نامه نوشتند و كسان گفتند : « اكنون كه حسين عليه السلام تلف شده ، هيچ كس نيست كه با ابن زبير رقابت كند . » عبد العزيز بن مروان گويد : وقتى يزيد بن معاويه ابن عضاه اشعرى و مسعده و يارانشان را به مكه پيش عبد الله بن زبير فرستاد كه وى را با طوق بيارند كه قسم يزيد راست باشد ، طوقى از نقره با يك كلاه خز همراه آنها فرستاد . پدرم ، من و برادرم را نيز همراه آنها فرستاد و گفت : « وقتى فرستادگان يزيد پيام وى را با وى بگفتند نزديك وى رويد و يكيتان اين شعر را براى وى بخواند : « نگهدارش كه نيرومند چنين نكند « . . . تا آخر » گويد : و چون فرستادگان پيام را با وى بگفتند نزديك وى رفتم برادرم به من گفت : « تو بخوان . » و عبد الله بن زبير بشنيد و گفت : « پسران مروان ، شنيدم چه گفتيد و مىدانيم چه خواهيد گفت ، به پدرتان بگوييد : من كسى نيستم كه جز در مقابل حق تسليم شوم . » گويد : نمىدانم كار كدامشان شگفتآورتر بود . سعيد بن عمرو بن سعيد گويد : وقتى عمرو بن سعيد ديد كه مردم به ابن زبير متمايل شدهاند ، پنداشت كه كار وى سر مىگيرد ، عبد الله بن عمرو بن عاص را پيش خواند كه صحابى بود و با پدرش به مصر بوده بود و آنجا كتب دانيال را خوانده بود و قريش او را عالم مىدانستند او را پيش خواند و گفت : « مرا از كار اين مرد خبر بده . به نظر تو مقصود وى سر مىگيرد ؟ و نيز بگو كه سرانجام كار يار من چه خواهد شد ؟ » عبد الله گفت : « يار تو را از جمله شاهانى مىبينم كه كارشان به كمال است و همچنان شاه باشند و بميرند . »