محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3080
تاريخ الطبرى ( فارسي )
دليرى سركش بود ، به دو گفت : « برو تا به مدينه برسى خبر پيش از تو نرسد . » مقدارى دينار به او داد و گفت : « تعلل مكن ، اگر شترت از رفتار بماند شترى بخر . » عبد الملك گويد : به مدينه رسيدم يكى از مردم قريش مرا ديد و گفت : « چه خبر ؟ » گفتم : « خبر را امير داند . » گفت : « انا للَّه و انا اليه راجعون ، حسين بن على كشته شد . » گويد : آنگاه پيش عمرو بن سعيد رفتم و گفت : « چه خبر بود ؟ » گفتم : « مايهء خوشدلى امير ، حسين بن على كشته شد . » گفت : « كشته شدن او را بانگ بزن . » گويد : و من كشته شدن حسين را بانگ زدم ، به خدا هرگز فرياد عزايى چون فريادى كه زنان بنى هاشم در خانه هاشان به عزاى حسين برآوردند نشنيدهام . گويد : عمرو بن سعيد بخنديد و شعرى به اين مضمون خواند : « زنان بنى زياد روز پس از جنگ ارنب « فغانى كردند كه همانند فغان زنان ما بود . » ( ارنب جنگى بود كه بنى زبيد از بنى زياد برده بودند و شعر از عمرو بن معدى كرب است . ) گويد : آنگاه عمرو بن سعيد گفت : « اين بانگ عزا به عوض بانگ عزاى عثمان بن عفان . » آنگاه به منبر رفت و كشته شدن حسين را به مردم خبر داد . عبد الرحمان بن عبيد ، ابى الكنود ، گويد : وقتى عبد الله بن جعفر بن ابى طالب خبر يافت كه دو پسر وى نيز با حسين كشته شدهاند ، يكى از غلامانش پيش وى رفت ، در آن وقت كسان به وى تسليت مىگفتند . گويد : چنان دانم كه اين غلام بجز ابو اللسلاس كسى نبود و گفت : « اين را از