محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3073

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آنگاه خاموش ماند . گويد : پس از آن بگفت تا زنان و كودكان را پيش روى وى نشانيدند و سر و وضعشان را آشفته ديد و گفت : « خدا پسر مرجانه را روسياه كند ، اگر ميان وى و شما خويشاوندى يا نزديكىاى بود با شما چنين نمىكرد و شما را به اين وضع نمىفرستاد . » فاطمه دختر على بن ابى طالب گويد : وقتى ما را پيش روى يزيد رسانيد بر ما رقت آورد و براى ما چيزى دستور داد و مهربانى كرد . گويد : يكى از مردم شام كه سرخ روى بود ، برخاست و گفت : « اى امير مؤمنان ، اين را به من بده . » مرا كه دخترى پاكيزه روى بودم منظور داشت كه بلرزيدم و بترسيدم و پنداشتم كه اين كار بر آنها رواست و جامهء خواهرم زينب را گرفتم . گويد : خواهرم زينب از من بزرگتر بود و خردمندتر و مىدانست كه چنين نخواهد شد . گفت : « دروغ گفتى و دنائت كردى كه اين نه حق تو است و نه حق او . » گويد : يزيد خشمگين شد و گفت : « دروغ گفتى به خدا اين كار حق منست و اگر بخواهم مىكنم . » زينب گفت : « هرگز ، به خدا ، خدا اين حق را به تو نداده و نتوانى كرد مگر از ملت ما برون شوى و به دينى جز دين ما بگروى . » گويد : يزيد از خشم به هيجان آمد و گفت : « با من چنين سخن مىكنى ! آنكه از دين برون شد پدرت بود و برادرت . » زينب گفت : « تو و پدرت و جدت به دين خدا و دين پدرم و دين برادرم و جد من هدايت يافتيد . » گفت : « اى دشمن خدا دروغ مىگويى . » گفت : « تو امير مقتدرى ، به ناحق دشنام مىگويى و با قدرت خويش زور