محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3068
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مجالد بن سعيد گويد : وقتى عبيد الله بن زياد در على بن حسين نگريست نگهبانى را گفت : « ببين اين به چيزى كه مردان مىرسند ، رسيده . » گويد : جامهء او را پس زد و گفت : « آرى . » گفت : « ببريد و گردنش را بزنيد . » على بن حسين به دو گفت : « اگر ميان تو و اين زنان قرابتى هست يكى را با آنها بفرست كه محافظشان باشد . » ابن زياد به دو گفت : « خودت . » و او را همراهشان فرستاد . در روايت ديگر از حميد بن مسلم هست كه گويد : پيش ابن زياد ايستاده بودم كه على بن حسين را از پيش وى گذرانيدند و به دو گفت : « نامت چيست ؟ » گفت : « على بن حسين . » گفت : « مگر خدا على بن حسين را نكشت . » گويد : و او خاموش ماند . ابن زياد گفت : « چرا سخن نمىكنى ؟ » گفت : « برادرى داشتم كه او را نيز على مىگفتند و كسان او را كشتند . » گفت : « خدا او را كشت . » گويد : على خاموش ماند و ابن زياد به دو گفت : « چرا سخن نمىكنى ؟ » گفت : « خدا جان كسان را هنگام مردنشان مىگيرد [ 1 ] ، هيچكس جز به اذن خدا نخواهد مرد . » [ 2 ] گفت : « تو از آن جمله اى ، واى تو ، بنگريد آيا بالغ شده ؟ به خدا او را مرد مىبينم . » گويد : مرى بن معاذ احمرى او را بديد و گفت : « بله بالغ است . »
--> [ 1 ] الله يَتَوَفَّى الأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها 39 : 42 . زمر ، آيهء 43 [ 2 ] وَما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ الله 3 : 145 . آل عمران : آيهء 145