محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3066

تاريخ الطبرى ( فارسي )

حميد بن مسلم گويد : عمر بن سعد مرا پيش خواند و پيش كسان خود فرستاد كه فيروزى و سلامت خويش را مژده دهد . گويد : برفتم تا پيش كسان وى رسيدم و خبر را با آنها بگفتم پس از آن برفتم و ديدم كه ابن زياد براى كسان نشسته بود ، فرستادگان رسيده بودند ، آنها را وارد كرد و به مردم نيز اجازهء ورود داد كه من نيز با كسان وارد شدم . سر حسين را ديدم كه پيش روى او نهاده بود و مدتى با چوب ميان دندانهاى جلو آن مىزد و چون زيد ابن ارقم ديد كه از چوب زدن دست بر نمىدارد گفت : « اين چوب را از اين دندانها برادر ، قسم به آنكه خدايى جز او نيست دو لب پيمبر خدا را ديدم كه بر اين دو لب بود و آن را مىبوسيد . » گويد : آنگاه پير گريستن آغاز كرد . ابن زياد گفت : « خدا ديدگانت را بگرياند ، به خدا اگر نبود كه پيرى و خزف شده اى و عقلت برفته گردنت را مىزدم . » گويد : آنگاه زيد برخاست و برون شد ، من نيز برون شدم و شنيدم كه مردم مىگفتند : « به خدا زيد بن ارقم سخنى گفت كه اگر ابن زياد آن را شنيده بود ، وى را مىكشت . » گفتم : « چه گفت ؟ » گفتند : « بر ما گذشت و مىگفت : برده اى برده اى را به شاهى رسانيد و آنها را از آن خويش كرد ، اى گروه عربان پس از اين شما بردگانيد . پسر فاطمه را كشتيد و پسر مرجانه را امارت داديد كه نياكانتان را بكشد و بدانتان را برده كند . به ذلت رضايت داديد . ملعون باد آنكه به ذلت رضايت دهد . » گويد : وقتى سر حسين را با كودكان و خواهران و زنان وى پيش عبيد الله بن زياد آوردند ، زينب بدترين جامهء خويش را به تن كرده بود و ناشناس شده بود كه كنيزانش به دور وى بودند و چون در آمد بنشست .