محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3058
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ابو مخنف گويد : آنگاه شمر بن ذى الجوشن با گروهى در حدود ده نفر از پيادگان مردم كوفه سوى منزلگاه حسين رفت كه بنه و عيال وى در آن بود ، حسين سوى آنها رفت كه ميان وى و بنه اش حايل شدند . گويد : حسين گفت : « واى شما اگر دين نداريد و از روز معاد نمىترسيد در كار دنيايتان آزادگان و جوانمردان باشيد ، بنه و عيال مرا از اوباش و بىخردانتان محفوظ داريد . » شمر بن ذى الجوشن گفت : « اى پسر فاطمه اين به عهدهء تو است . » گويد : شمر با پيادگان كه ابو الجنوب عبد الرحمان و مقثعم بن عمرو بن يزيد هردوان جعفى و صالح بن وهب يزنى و سنان بن انس نخعى و خولى بن يزيد اصبحى از آن جمله بودند سوى وى آمد و به ترغيبشان پرداخت به ابو الجنوب گذشت كه سلاح كامل داشت و به دو گفت : « برو به سراغش . » گفت : « چرا خودت نمىروى ؟ » شمر گفت : « با من اين جور حرف مىزنى ؟ » او نيز گفت : « تو هم با من اين جور حرف مىزنى ؟ » گويد : به همديگر ناسزا گفتند و ابو الجنوب كه مردى دلير بود به دو گفت : « به خدا مىخواستم نيزه را در چشم تو فرو كنم . » گويد : پس شمر از پيش وى برفت و گفت : « به خدا اگر بتوانم زيانت بزنم مىزنم . » گويد : آنگاه شمر بن ذى الجوشن با پيادگان نزديك حسين آمد و حسين بدانها حمله برد كه عقب نشستند و عاقبت او را در ميان گرفتند پسرى از كسان حسين سوى وى مىآمد ، خواهرش زينب دختر على او را بگرفت كه نگاهش بدارد حسين نيز گفت : « نگاهش بدار . » اما پسر نپذيرفت و دوان سوى حسين آمد و پهلوى وى بايستاد .