محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3046

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : دوازده كس از ياران عمر بن سعد را كشت ، جز آنها كه زخمدارشان كرد . گويد : چندان ضربت خورد كه دو بازويش بشكست و اسير شد . گويد : شمر بن ذى الجوشن او را گرفت و يارانش او را سوى عمر بن سعد كشيدند كه به دو گفت : « واى تو ، اى نافع چه چيز وادارت كرد كه با خودت چنين كنى ؟ » گفت : « پروردگارم مىداند كه چه مىخواستم . » گويد : خون بر ريشش روان بود و مىگفت : « به خدا دوازده كس از شما را كشتم بجز آنها كه زخمدارشان كردم و خويشتن را از اين تلاش ملامت نمىكنم . اگر ساق و بازو داشتم اسيرم نمىكرديد . » شمر به عمر گفت : « خدايت قرين صلاح بدارد او را بكش . » گفت : « تو او را آورده اى اگر مىخواهى خونش بريز . » گويد : « شمر شمشير خويش را كشيد و نافع به دو گفت : « به خدا اگر از مسلمانان بودى چنين بىباك نبودى كه با خون ما به پيشگاه خداى روى . حمد خداى كه مرگ ما را به دست بدترين مخلوق نهاد . » گويد : پس شمر او را بكشت . گويد : پس از آن شمر بيامد و حمله برد و رجزى به اين مضمون مىخواند : « باز كنيد دشمنان ، خدا ، راه شمر را باز كنيد « كه شمشير مىزند و فرار نمىكند . » گويد : و چون ياران حسين ديدند كه آنها بسيار شده‌اند و نمىتوانند از خودشان و از حسين دفاع كنند به هم چشمى برخاستند كه پيش روى او كشته شوند . عبد الله و عبد الرحمان پسران عزره ، هردوان غفارى ، بيامدند و گفتند : « اى ابو عبد الله