محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3041

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : شمر بن ذى الجوشن ، به غلامى رستم نام گفت : « سرش را با چماق بزن . » و رستم سر او را بزد و بشكست و در جا بمرد . گويد : شمر بن ذى الجوشن حمله برد و نيزه در خيمهء حسين فرو برد و بانگ زد : « آتش بياريد تا اين خيمه را بر سر ساكنانش آتش بزنم . » گويد : زنان فرياد زدند و از خيمه برون شدند . گويد : حسين به دو بانگ زد : « اى پسر ذى الجوشن ! تو آتش مىخواهى كه خانهء مرا بر سر كسانم آتش بزنى ، خدا ترا به آتش بسوزاند . » حميد بن مسلم گويد : به شمر بن ذى الجوشن گفتم : « سبحان الله اين كار شايستهء تو نيست ، مىخواهى دو چيز را بر خويشتن بار كنى ، مانند خداى عذاب كنى و فرزندان و زنان را بكشى ، به خدا همان كشتن مردان ، امير ترا خشنود مىكند . » گويد : گفت : « تو كيستى ؟ » گفتم : « به خدا نمىگويمت كيستم . » گويد : به خدا بيم داشتم كه اگر بشناسدم به نزد حكومت زيانم زند . گويد : يكى كه شمر نسبت به وى مطيعتر از من بود ، يعنى شبث بن ربعى ، بيامد و گفت : « سخنى بدتر از سخن تو نشنيده‌ام و رفتارى زشتتر از رفتار تو نديده‌ام ، ترسانندهء زنان شده اى ؟ » گويد : شهادت مىدهم كه شرمنده شد و مىخواست بازگردد كه زهير بن قين با گروهى از ياران خويش كه ده كس بودند حمله بردند و به شمر و يارانش تاخت و آنها را از خيمه ها عقب راند كه از آنجا دور شدند . ابو عزه ضبابى را كه از ياران شمر بود از پاى در آوردند و خونش بريختند . گويد : جماعت به آنها حمله بردند و برايشان فزونى گرفتند ، و پيوسته از ياران حسين كشته مىشد و چون يك كس يا دو كس از آنها كشته مىشد نمودار بود ، اما آن گروه بسيار بودند و هر چه از آنها كشته مىشد نمود نمىكرد .