محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3039
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بفرستى ؟ كسى را جز من نيافتى كه براى اين كار بفرستى ؟ » گويد : پيوسته مىديدند كه شبث پيكار حسين را خوش ندارد . گويد : ابو زهير عبسى مىگفت : « در ايام امارت مصعب شنيدم كه شبث مىگفت : خدا هرگز به مردم اين شهر نيكى نمىدهد و به راه رشادشان نمىبرد . حيرت نمىكنيد كه ما همراه على بن ابى طالب و پس از او همراه پسرش مدت پنج سال با خاندان ابو سفيان جنگيديم آنگاه سوى پسرش تاختيم كه بهترين مردم روى زمين بود و همراه خاندان معاويه و پسر سميهء روسپى با وى جنگيديم ، ضلالتى بود و چه ضلالتى . گويد : عمر بن سعد ، حصين بن تميم را پيش خواند و سوارانى را كه اسبانشان زره داشت با پانصد تيرانداز با وى فرستاد كه بيامدند و چون نزديك حسين و ياران وى رسيدند تيربارانشان كردند و چيزى نگذشت كه اسبانشان را پى كردند و همگى پياده ماندند . ايوب بن مشرح خيوانى مىگفت : « به خدا من اسب حر را كشتم ، تيرى به شكمش زدم ، اسب بلرزيد و به خود پيچيد و بيفتاد ، حر از آن پايين جست ، گويى شيرى بود و شمشير به دست داشت . به خدا هيچكس را نديدم كه بهتر از او ضربت قاطع بزند . » گويد : پيران قبيله به دو گفتند : « تو او را كشتى ؟ » گفت : « نه به خدا من نكشتمش ، ديگرى او را كشت ، دلم نمىخواهد كه او را كشته بودم . » ابو الوداك به دو گفت : « براى چه ؟ » گفت : « وى چنان كه گويند از پارسايان بود ، به خدا اگر اين گناه بوده اينكه با گناه زخم زدن و حضور در نبرد به پيشگاه خدا روم بهتر از اين است كه با گناه كشتن يكى از آنها رفته باشم . »