محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3034
تاريخ الطبرى ( فارسي )
را لعنت كند و آنكه حق دارد خطاكار را بكشد . آنگاه به مقابلهء همديگر رفتند و هر كدامشان ضربتى به ديگرى زد . يزيد بن معقل ضربتى سبك به برير بن حضير زد كه زيانى به او نزد ، برير بن حضير ضربتى به او زد كه زره سر را شكافت و به مغز رسيد و از پاى در آمد چنان كه گفتى از بلندى افتاده بود . گويد : شمشير ابن حضير در سر وى به جا مانده بود ، گويى مىبينمش كه شمشير را تكان مىداد و از سر او بيرون مىكشيد . گويد : رضى بن منقذ عبد ى به برير حمله برد و در گردن وى آويخت و مدتى كشاكش كردند ، عاقبت برير بر سينهء وى نشست و رضى گفت : « اهل جنگ و دفاع كجا شدند ؟ » گويد : كعب بن جابر بن عمرو ازدى خواست سوى او حمله برد ، به دو گفتم : « اين برير بن حضير قارى است كه در مسجد به ما قرآن مىآموخت . » گويد : پس با نيزه حمله برد و آنها در پشت برير جا داد و چون سوزش نيزه را دريافت بر او جست و چهره اش را گاز گرفت و يك طرف بينىاش را كند . كعب بن جابر ضربت زد تا او را بينداخت و سر نيزه را به پشت او فرو برده بود آنگاه پيش رفت و چندانش با شمشير بزد كه جان داد . عفيف گويد : گويى مرد عبد ى از پاى در آمده را مىبينم كه از جاى برخاست و خاك از قباى خويش مىتكانيد و مىگفت : « اى برادر ازدى خدمتى به من كردى كه هرگز آن را فراموش نمىكنم . » راوى گويد : « گفتم : اين را ديدى ؟ » گفت : « آرى ، چشمم ديد و گوشم شنيد . » گويد : وقتى كعب بن جابر بازگشت زنش با خواهرش نوار دختر جابر به دو . گفت : « يا دشمنان پسر فاطمه كمك كردى و سرور قاريان را كشتى ، كارى فجيع كردى ، به خدا هرگز يك كلمه با تو سخن نمىكنم . »