محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3017

تاريخ الطبرى ( فارسي )

برده‌ايم . » على بن حسين گويد : شبى كه صبحگاه آن پدرم كشته شد نشسته بودم ، عمه‌ام زينب پيشم بود و پرستاريم مىكرد . پدرم در خيمهء خويش از ياران گوشه گرفته بود ، حوى ، غلام ابو ذر غفارى پيش وى بود كه به شمشير خود پرداخته بود و آن را درست مىكرد . پدرم شعرى مىخواند به اين مضمون : « اى روزگار پليد كه دوست بدى « و صبحگاهان و شبانگاهان « ياران و دنياجويان كشته دارى « روزگار عوض نمىپذيرد « كار به دست خداى جليل است « و هر زنده اى به راه مرگ مىرود . » گويد : اين را دو سه بار خواند تا فهميدم و مقصود وى را بدانستم و اشكم گرفت ، اما اشكم را نگهداشتم و خاموش ماندم و بدانستم كه بلا نازل شده ، عمه‌ام نيز آنچه را من شنيده بودم شنيد ، زن بود و زنان رقت دارند و استعداد زارى . خويشتندارى نتوانست و برجست و جامهء خود را مىكشيد و برهنه سر بود ، پيش وى رفت و گفت : « اى عزاى من ! اى باقيمانده سلف و پناهگاه خلف ! كاش آن روز كه فاطمه مادرم يا على پدرم يا حسن برادرم مرد ، زندگيم به سر رسيده بود . » گويد : حسين عليه السلام به دو نگريست و گفت : « خواهركم ، شيطان بردبارى ترا نبرد . » گفت : « اى ابو عبد الله ! پدر و مادرم فدايت ، در انتظار كشته شدنى ؟ جانم فدايت . . . » و سخن در گلويش ماند . گويد : چشمانش پر از اشك شد و گفت : « اگر شتر مرغ را بگذارند شب