محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3015
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« گرفته آن را وسيلهء رفتن كنيد . » ضحاك بن عبد الله مشرقى همدانى گويد : من و مالك بن نضر ارحبى پيش حسين رفتيم و به او سلام گفتيم ، آنگاه پيش وى نشستيم سلام ما را جواب گفت و خوش آمد گفت و پرسيد كه براى چه آمدهايم ؟ گفتيم : « آمدهايم به تو سلام گوييم و از خدا براى تو سلامت خواهيم و ديدار تازه كنيم و خبر اين كسان را با تو بگوييم ، به تو مىگوييم كه به جنگ تو اتفاق دارند كار خويش را بنگر . » گويد : حسين عليه السلام گفت : « خدا مرا بس كه نيكو تكيه گاهى است . » گويد : آنگاه حرمت كرديم و سلام گفتيم و براى او دعا كرديم . گفت : « چرا مرا يارى نمىكنيد ؟ » مالك بن نضر گفت : « قرض دارم و نانخوار دارم . » من نيز گفتم : « قرض دارم و نانخوار دارم اما اگر اجازه دهى كه وقتى ديدم جنگاورى نمانده بروم ، چندان كه براى تو سودمند باشد و موجب دفاع از تو شود مىجنگم . » گفت : « اجازه دارى . » گويد : پس با وى ببودم و چون شب رسيد گفت : « اينك شب شما را به برگرفته آن را وسيلهء رفتن كنيد ، هر يك از شما دست يكى از خاندان مرا بگيرد و در روستاها و شهرهايتان پراكنده شويد ، تا خدا گشايش دهد كه اين قوم مرا مىخواهند وقتى به من دست يافتند از تعقيب ديگران غافل مىمانند . » گويد : برادرانش و پسرانش و برادرزادگانش و دو پسر عبد الله بن جعفر گفتند : « چرا چنين كنيم ؟ براى آنكه پس از تو بمانيم ؟ خدا هرگز چنين روزى را نيارد . » گويد : نخست عباس اين سخن گفت ، سپس آنها اين سخن و امثال آن را به زبان آوردند .